+ - x
 » از همین شاعر
 شکست دل صدا دارد، ندارد
 ای دلربا چرا دلت از ما گرفته است
 ياد دورانی که از يادی دلم بيتاب بود
 مجنون صفت به ناله و فریاد می روم
 عرض مرا بخدمت آن سيمبر کنيد
 باز امشب ای رقیبان ساز می خواهد دلم
 عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود
 ساز من ساز مست آهنگ است
 به غير از آستانت جا ندارم
 صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳

نوازش کن به وصلت یا بکش با خنجر تیزم
که از درد فراقت خون دل از دیده میریزم
ترحم کن به احوال خرابم ورنه در محشر
دل آغشته در خون را به دامان تو آویزم
به هر رنگی که می دانی به خود امیدوارم کن
ز نومیدی به سر خاکستر غم تابکی ریزم
ستم کن بر سرم جانا ز دستت هرچه می آید
که تا خونم نریزانی ز میدان تو نگریزم
وطندار توأم ای دلبر بیگانه خوی من
تو نشماری ز ملک روس و از اقلیم انگریزم
مبادا در کف پای نگارینت خلد خاری
به غربال نگه گرد سر راه تو می بیزم
مرا با نوش و نعمت های دنیا دسترس نبود
شده عمری که در عین صحت از هرچه پرهیزم
گرفتم عشقری در این غزل فیض نمایانش
ز جان و دل مرید زر خرید شمس تبریزم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *