+ - x
 » از همین شاعر
 ای که چشمت باج از چشم غزالان می گرفت
 تا دل به چين کاکل يار آشيانه ساخت
 خون شدم، رنگ حنای تو مرا ياد آمد
 ساز من ساز مست آهنگ است
 من نمی گويم به عالم روزگار از من نشد
 کباب کردی و بريان نمودی جان مرا
 گر شود زاهد دچار ساز پرجوش رباب
 داغ های سينه ام از سنگ طفلان بوده است
 بی یار و بی دیارم، فوج علم ندارم
 من نمی گويم چنين کن يا چنان کار مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نی برای دین و نی از بهر دنیا سوختم
یاد آمد آن قد و بالای رعنا، سوختم
داغ بودم سالها از خندۀ لعل لبش
لیک دوش از گریه ی آن چشم شهلا سوختم
درد و داغ انتظارت برق زد بر پیکرم
بر سر راهت چو نی بست زلیخا سوختم
عاقبت عشقت چو مجنون در بیابانم کشید
چون چراغ لاله بر دامان صحرا سوختم
شمع گر در بزم خوبان سوخت برجا سوخته است
لیک من پروانه سان افسوس بیجا سوختم
ناله ی ماهی ز آتش باشد و از من ز آب
کز نگاه چشم پر آبی سراپا سوختم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *