+ - x
 » از همین شاعر
 همان ساعت که از بزم وصالت دور گردیدم
 تابکی گردم از آن دلبر خودکام جدا
 ای لاله رو بوصف تو دیوان نوشته ام
 جان به لب آمده و نیست بسر هیچ کسم
 ياد آن زمان که خط به رخت نارسيده بود
 ای سينه ات بسان گل نسترن سفيد
 شکر بی اندازه گويم کردگار خويش را
 به افسوس و به حرمان گشته يی يار
 چه نويسم که حال من چون است
 غزلسازم غزل می سازم هر رنگ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نی برای دین و نی از بهر دنیا سوختم
یاد آمد آن قد و بالای رعنا، سوختم
داغ بودم سالها از خندۀ لعل لبش
لیک دوش از گریه ی آن چشم شهلا سوختم
درد و داغ انتظارت برق زد بر پیکرم
بر سر راهت چو نی بست زلیخا سوختم
عاقبت عشقت چو مجنون در بیابانم کشید
چون چراغ لاله بر دامان صحرا سوختم
شمع گر در بزم خوبان سوخت برجا سوخته است
لیک من پروانه سان افسوس بیجا سوختم
ناله ی ماهی ز آتش باشد و از من ز آب
کز نگاه چشم پر آبی سراپا سوختم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *