+ - x
 » از همین شاعر
 ای که چشمت باج از چشم غزالان می گرفت
 به گوش من صدای زنگ عشق است
 بگذر ز خواهشات رضاجوی يار باش
 ز چشم کور بر حال خرابم آب می آيد
 شد روزها که باز جمالت ندیده ام
 از رويت ای نکورو اين آبرو نريزد
 کباب کردی و بريان نمودی جان مرا
 نازم ای سرو سهی قامت رعنای ترا
 بسته يی زنار ای دل اهل ايمانی هنوز
 به نظر وصل دلبری دارم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

چه عیدست اینکه قربانت نگشتم
شهید تیغ عریانت نگشتم
ندادم سر به قربانگاه نازت
که خاک راه جولانت نگشتم
شدم خاک ره و برباد رفتم
دریغا گرد دامانت نگشتم
حق تیغت بگردن ماند مارا
که شیراز گریبانت نگشتم
شدم هندوی خالت برهمن وار
قبول قشقه بندانت نگشتم
رضا بودم که خونم را بریزی
از آنرو عذرخواهانت نگشتم
بحسرت عشقری با یار می گفت
هلاک تیر مژگانت نگشتم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *