+ - x
 » از همین شاعر
 تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم
 غريبم من سر و سامانه ام نيست
 دوستی همرۀ بتان پوره به گپ نمی شود
 ياد روزی که دلم آيينه ی روی تو بود
 رميده آرزوهايم ز آغوش
 تو رفتی در سفر هوش از سرم رفت
 تا دل به چين کاکل يار آشيانه ساخت
 جان به لب آمده و نیست بسر هیچ کسم
 امشب چه باعث است که خوابم نمی برد
 مبارکباد عيدت ای پريزاد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هرچند که در هستی خود خاک ندارم
دیوانه ی عشقم غم افلاک ندارم
بی نشه غم درد تو هرگز نشود حل
خون می خورم امروز که تریاک ندارم
گلبازی من نیست ز چوکات ادب دور
سر تا قدم عشقم، یخن چاک ندارم
از مدعیان در دل من نیست هراسی
در کوی تو گر کشته شوم باک ندارم
زاهد به خدا هر نفس ماست عبادت
هرچند که عمامه و مسواک ندارم
بک ذره کدورت بخدا در دل من نیست
چون آب زلالم خس و خاشاک ندارم
جا بودی درین بزم مرا از همه بالا
افسوس که ای عشقری پوشاک ندارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *