+ - x
 » از همین شاعر
 
 چشم مستت گر ببيند چهرۀ زرد مرا
 بوصل یار اگر در می گرفتم
 يک عمر در پی تو دويدم دگر بس است
 بیخود و سرشار چشم نیمخواب کیستم
 از چه آهوان تست نشهٔ رميدنها
 در طریق عشق خام افتاده ام
 عمری خيال بستم يار آشنائيت را
 نزد من به ز وصل هجرانست
 جان به لب آمده و نیست بسر هیچ کسم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هرچند که در هستی خود خاک ندارم
دیوانه ی عشقم غم افلاک ندارم
بی نشه غم درد تو هرگز نشود حل
خون می خورم امروز که تریاک ندارم
گلبازی من نیست ز چوکات ادب دور
سر تا قدم عشقم، یخن چاک ندارم
از مدعیان در دل من نیست هراسی
در کوی تو گر کشته شوم باک ندارم
زاهد به خدا هر نفس ماست عبادت
هرچند که عمامه و مسواک ندارم
بک ذره کدورت بخدا در دل من نیست
چون آب زلالم خس و خاشاک ندارم
جا بودی درین بزم مرا از همه بالا
افسوس که ای عشقری پوشاک ندارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *