+ - x
 » از همین شاعر
 خير خدايا دلم زنگ خطر می زند
 زاهد اگر ز کوی تو يکبار بگذرد
 نهنگ شوق من با آب پيچد
 تا شيشهء دلم ز کف دلستان فتاد
 مرا با خاطر رويت ببخشا
 بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بيا
 ای خوشا دوری که میل خاکبازی داشتم
 نوازش کن به وصلت یا بکش با خنجر تیزم
 در بياض چشم خود تصوير شيرين می کشم
 بسته يی زنار ای دل اهل ايمانی هنوز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هرچند که در هستی خود خاک ندارم
دیوانه ی عشقم غم افلاک ندارم
بی نشه غم درد تو هرگز نشود حل
خون می خورم امروز که تریاک ندارم
گلبازی من نیست ز چوکات ادب دور
سر تا قدم عشقم، یخن چاک ندارم
از مدعیان در دل من نیست هراسی
در کوی تو گر کشته شوم باک ندارم
زاهد به خدا هر نفس ماست عبادت
هرچند که عمامه و مسواک ندارم
بک ذره کدورت بخدا در دل من نیست
چون آب زلالم خس و خاشاک ندارم
جا بودی درین بزم مرا از همه بالا
افسوس که ای عشقری پوشاک ندارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *