+ - x
 » از همین شاعر
 قدت طوبی، رخت ماه تمام است
 چندیست در هوای بتان پر نمی زنم
 باز امشب دوستان خواب پریشان دیده ام
 دل بیمار و خسته ای دارم
 قامت من اندکی خم گشته است
 می پرستم، جان سر پیمانه سودا می کنم
 کو شراب کهنی تا برد از هوش مرا؟
 تنها نه همين سنبل و ريحان کج و پيچ است
 تابکی گردم از آن دلبر خودکام جدا
 کاشکی من هم به دنیا خانه ای می داشتم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا بر رخ تو نظاره کردم
پیراهن خویش پاره کردم
دیدم که ز من تو عار داری
خود را ز رهت کناره کردم
یک شب تو نیامدی به خوابم
هر چند که استخاره کردم
ویرانه گزین شدم ز عشقت
خس پوشک خود سواره کردم
یک بار نشد تسلی من
طوف حرمت دوباره کردم
یک بار به روی من نخندید
خود را که دوصد قواره کردم
دود از جگرم بر آمد امروز
صد شکر خدا شراره کردم
تیر نگه تو خورده گفتم
درد دل خویش چاره کردم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *