+ - x
 » از همین شاعر
 چشم مستت گر ببيند چهرۀ زرد مرا
 مجنون صفت به ناله و فریاد می روم
 من نمی گويم به عالم روزگار از من نشد
 از بار درد سرو قدم بی نمود شد
 از رويت ای نکورو اين آبرو نريزد
 هر که را داغ در جگر نبود
 داغ های سينه ام از سنگ طفلان بوده است
 گشته از فيض کدامين رو منور ماهتاب
 پیک فرهادم خبر از بیستون آورده ام
 شهر پر بيگانه شد يک آشنا رويی نماند

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۳


یاد ایامی که در این کوچه یاری داشتم
با امید دیدنش گشت و گذاری داشتم
می گذشتم گرچه از پیش رخش بیگانه وار
ز آشنایی در دلش مخصوص تاری داشتم
یار روزی گفت در این کوچه می آیی چرا
گفتمش رنجه نگردی، با تو کاری داشتم
باورت ناید اگر گویم جفا کردی به من
یک به یک در دفتر نازت شماری داشتم
با هزار حسرت نمایم یاد دوران ترا
با دو و دشنام لعلت افتخاری داشتم
من نبودم ز ابتدا اینرنگ بی یار و دیار
خانمان و هستی و یار و دیاری داشتم
این زمان از برگ ریزان خزان من مپرس
نورس این باغ بودم نوبهاری داشتم
تا که پیری رخ نموده نم ندارد دیده ام
در جوانی ها دو چشم اشکباری داشتم
با مناجات جهان تنها نبودم با رسوخ
در خرابات مغان هم اعتباری داشتم
دلبرم در صنف خوبان تیغ جوهردار بود
شوخ شهرآشوب و یار دلشکاری داشتم
سرفرازی می نمودم در قطار عاشقان
دلبر سیمینبر گلگون عذاری داشتم
فاعل مختار بودم در امور زندگی
با همه بی اختیاری، اختیاری داشتم
شمع چندین بزم در کاشانه ام در می گرفت
این زمان افسرده ام ورنه شراری داشتم
بر مزارم یار اگر می آمد از راه وفا
بر نثارش عشقری مشت غباری داشتم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *