+ - x
 » از همین شاعر
 گرچه دوزخ را گناهم در تلاطم آورد
 من نمی گويم به عالم روزگار از من نشد
 هرچند که در هستی خود خاک ندارم
 داغ های سينه ام از سنگ طفلان بوده است
 راست بودم من زمانی، گشته ام حالا کجک
 دمی که از سر کویت روانه می گردم
 مست خوابی و نرگست باز است
 برو جايی که کر و فر نباشد
 ز بیداد نکورویان مریض بستر عشقم
 کس نشد پيدا که در بزمت مرا ياد آورد

۴.۵
امتیاز: ۴.۵ | مجموع آراء: ۲

گر شود زاهد دچار ساز پرجوش رباب
خرقه و سجادۀ خود را کند پوش رباب
محتسب آمد حريفان محرم سازش کنيد
می شود مسواک آنهم يک دوتا گوش رباب
خشک و خالی سينهٔ دارد، در آنجا هيچ نيست
اينقدر دلکش که می خواند در آغوش رباب؟
گر دم از خوبی زند در بزم خوبان ميسزد
پوپک کاکل نما افتاده بر دوش رباب
هرکسی با پوست پوشان آشنايی می کند
همچو کامل می شود آخر نمدپوش رباب
گر ترا پير مغان يک جام آگاهی دهد
می شوی از جان غلام حلقه بر گوش رباب
برق سيم و تار آن آتش زند آفاق را
پس کند گر ناخن شهباز سرپوش رباب
يک شبی در کنج ساقيخانهٔ بيدار باش
تا شوی واقف ز ساز و تار خاموش رباب
بسکه آهنگ و نوايش دلکش و پر نشه است
عشقری گرديده امشب مست و مدهوش رباب


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *