+ - x
 » از همین شاعر
 کو شراب کهنی تا برد از هوش مرا؟
 بر آفتاب طعنه زند روی او هنوز
 دلم از سير گلشن وا نگردد
 چشم مستت به عين جنگ مرا
 تابکی گردم از آن دلبر خودکام جدا
 بوصل یار اگر در می گرفتم
 شکر بی اندازه گويم کردگار خويش را
 هر که را داغ در جگر نبود
 حاصل نشد ز وصل تو کامم هزار حيف
 ای خوش آن وقتيکه يوسف را زليخا می خريد

۴.۸
امتیاز: ۴.۸ | مجموع آراء: ۴

شام شد روزم خدايا سرپناه من کجاست
تا دمی راحت نمايم خوابگاه من کجاست
بی سر و پا ميدوم در هرطرف ديوانه وار
کفش من آيا کجا باشد، کلاه من کجاست
بر سر راهم جوان ماه سيما رخ نمود
محو حيرت گشته ام تار نگاه من کجاست
کش کشان بر سوی زندان ميبرندم بيگناه
در چنين حال پريشان عذرخواه من کجاست
بين ظلماتم اسير از روز و شب آگاه نيم
دل به تنگ آمد خدايا مهر و ماه من کجاست
گر زنم لاف بزرگی کيست تا باور کند
من خلافت از که دارم، خانقاه من کجاست
در جهان در بين گلخن جا ندارم عشقري
گر منم جمع کرمنا بارگاه من کجاست


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

ویس الدین :



*سلام*

ای صنم بر خیال سبزی طاق ابرویت سلام*
بر اشارت های چشم مست جا دویت سلام*
صقیل رویت به جانم آتش عشقت خزود *
بر جمال مهوش و زلف سمن بویت سلام*
هر دو لب لعل بدخشی باشد هگام سخن *
بر دو دندان و نازی سیر خویت سلام*
سوی مکتب رفتند دارد قیامت در قفا*
بر خیال قامت و رفتار آهویت سلام*
گر چی تر کی من نمودی رفتی جانان با رقیب*
باز میگویم به بزم آن شب طویت سلام*
گر بخانی نامه احوال زار از ((سفری))*
میفرستند ایما از شوق دل سُو یت سلام*
{سُفری}




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *