+ - x
 » از همین شاعر
 نیم گلباز و نی گل می فروشم
 صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها
 شرم و حيا به ديدۀ خورد و کلان نماند
 آرزو دارم که دل آيينه ی رويت شود
 تا که یاد گلرخان شهر کابل می کنم
 می نمايی اگر جدايی باز
 سازهای سينهٔ ما کمتر از سنتور نيست
 اين جفاجوی ستمگر يار ديرين من است
 از چه خار از من خوری ای جامه خارايی بيا
 سینه ی کنده کنده یی دارم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

تا نازبوی خط ز لبت سر کشيده است
يک بر هزار حسن تو جوهر کشيده است
تا بر سرت کلاه نظامی نهادۀ
سرو قد تو جلوۀ ديگر کشيده است
حسنت برای سير و تماشای خويشتن
آيينه را ز جيب سکندر کشيده است
رحمی بکن که پهلويم از فرط لاغري
بر خاک آستان تو مسطر کشيده است
آن شوخ ميرزای من از بی ترحمي
نام مرا ز صفحهٔ دفتر کشيده است
اين سبزۀ خطت بخدا خوشنماتر است
لعل لب تو جوهر شکر کشيده است
آزرده بی سبب شده ايد ای سهی قدان
کی عشقری ز ناز شما سر کشيده است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *