+ - x
 » از همین شاعر
 دل در برم خدايا سوز و گداز دارد
 ای که بودی چند روزی خوبرو، مويت چه شد؟
 می نمايی اگر جدايی باز
 توکلت علی الله می روم يار
 ای دلربا چرا دلت از ما گرفته است
 مزن انگشت بر داغ دل من
 بگذر ز خواهشات رضاجوی يار باش
 همان ساعت که از بزم وصالت دور گردیدم
 پیک فرهادم خبر از بیستون آورده ام
 کوهکن را کوه کندن کار سنگين بوده است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر بهشتم می سزد ديدار جانانم بس است
ور به دوزخ لايقم تکليف هجرانم بس است
ای فلک بر دوش من بار غم دنيا منه
ناز و تمکين و ادای خوبرويانم بس است
از حديث زلف مشکين تو سرگردان شدم
بعد امشب ديدن خواب پريشانم بس است
گر خيال يار گردد پيش چشمم شام مرگ
اينقدرها روشنی ماه تابانم بس است
قيمت چينی دل را من نمی خواهم ز تو
يک نگاه گوشهٔ چشم تو تاوانم بس است
پای رفتارم اگر بر دامن غم شد گره
وسعت چاک گريبان بهر جولانم بس است
گر نگشتم قابل آه سحر چون زاهدان
شور و افغان دم شام غريبانم بس است
در دو عالم از کس ديگر نمی خواهم مدد
از برای دستگيری پير پيرانم بس است
نيستم گر لايق طوف حرم چون حاجيان
گردش دور مزار شاه مردانم بس است
بر سر بازار هستی سير عبرت می کنم
بی متاعيها جلوس رنگ دکانم بس است
پيش من کمتر بخوان افسانهٔ پاريس را
زين جهان بيوفا گلگشت پغمانم بس است
عشقری ما را نگردان دربدر بهر خدا
گوشهٔ ويرانهٔ يک نيمهٔ نانم بس است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *