+ - x
 » از همین شاعر
 پی آزار من يار از رقيبان ياد می آرد
 با همه بیگانگی ها آشنای کیستم؟
 تيغ و سنان و برچه ز فولاد بهتر است
 مزن انگشت بر داغ دل من
 زاهد اگرچه لاف ز پرهيز می زند
 قامت من اندکی خم گشته است
 آرزو دارم که دل آيينه ی رويت شود
 کوهکن را کوه کندن کار سنگين بوده است
 نگویی بهر دنیا گریه کردم
 توکلت علی الله می روم يار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر بهشتم می سزد ديدار جانانم بس است
ور به دوزخ لايقم تکليف هجرانم بس است
ای فلک بر دوش من بار غم دنيا منه
ناز و تمکين و ادای خوبرويانم بس است
از حديث زلف مشکين تو سرگردان شدم
بعد امشب ديدن خواب پريشانم بس است
گر خيال يار گردد پيش چشمم شام مرگ
اينقدرها روشنی ماه تابانم بس است
قيمت چينی دل را من نمی خواهم ز تو
يک نگاه گوشهٔ چشم تو تاوانم بس است
پای رفتارم اگر بر دامن غم شد گره
وسعت چاک گريبان بهر جولانم بس است
گر نگشتم قابل آه سحر چون زاهدان
شور و افغان دم شام غريبانم بس است
در دو عالم از کس ديگر نمی خواهم مدد
از برای دستگيری پير پيرانم بس است
نيستم گر لايق طوف حرم چون حاجيان
گردش دور مزار شاه مردانم بس است
بر سر بازار هستی سير عبرت می کنم
بی متاعيها جلوس رنگ دکانم بس است
پيش من کمتر بخوان افسانهٔ پاريس را
زين جهان بيوفا گلگشت پغمانم بس است
عشقری ما را نگردان دربدر بهر خدا
گوشهٔ ويرانهٔ يک نيمهٔ نانم بس است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *