+ - x
 » از همین شاعر
 شام شد روزم خدايا سرپناه من کجاست
 خون شدم، رنگ حنای تو مرا ياد آمد
 تنها نه همين سنبل و ريحان کج و پيچ است
 غزلسازم غزل می سازم هر رنگ
 گر شود زاهد دچار ساز پرجوش رباب
 آيينه را به پيش دهانم مياوريد
 من نمی گويم که تنها ساغر و پيمانه سوخت
 من نمی گويم چنين کن يا چنان کار مرا
 نیم گلباز و نی گل می فروشم
 ز خامی عشق ناميدم هوس را

۴.۲
امتیاز: ۴.۲ | مجموع آراء: ۶

تابکی گردم از آن دلبر خودکام جدا
چند باشم ز وصالش من ناکام جدا
من از آن روز که عاشق به رخ يار شدم
گشته پهلوی من از بستر آرام جدا
تو نکونام و من گمشده رسوای جهان
خوب کردی که شدی از من بدنام جدا
اختياری نبود الفت خال و سرزلف
می برد دل ز کفم دانه جدا، دام جدا
تو چه دانی که چها می کشم از دوری تو
شب جدا، روز جدا، صبح جدا، شام جدا
بی خواصی نبود روغن هر چيز که هست
ليک باشد اثر روغن بادام جدا
حاجی آنست که از راه وفا تا دم مرگ
نشود از تن او جامهٔ احرام جدا
عشقری مُرد و شبی ريزه خوان تو نديد
می رسد با دگران پخته جدا، خام جدا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *