+ - x
 » از همین شاعر
 خير خدايا دلم زنگ خطر می زند
 شهر پر بيگانه شد يک آشنا رويی نماند
 از رويت ای نکورو اين آبرو نريزد
 شام شد روزم خدايا سرپناه من کجاست
 مرا زنار، کاکل از تو باشد
 من نمی گويم به عالم روزگار از من نشد
 شرم و حيا به ديدۀ خورد و کلان نماند
 داغ های سينه ام از سنگ طفلان بوده است
 ياد دورانی که دورانم به دور يار بود
 سازهای سينهٔ ما کمتر از سنتور نيست

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

اين جفاجوی ستمگر يار ديرين من است
گشته همدست رقيبان در پی کين من است
باعث چين جبين از يار پرسيدم شبي
گفت سودايی مشو اين ناز و تمکين من است
يار را گفتم که خوشبويی به من خنديد و گفت
نافهٔ مشک خُتن در زلف پُر چين من است
سالها شد می پرستم حسن اين ليلی وشان
همچو مجنون عشقبازی دين و آيين من است
غير حسن و عشق از عالم نکردم انتخاب
وصف خوبان جهان در جنگ گلچين من است
نظم سازم قطره های خون دل را عشقري
زان سبب مقبول عالم بيت رنگين من است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *