+ - x
 » از همین شاعر
 دوستی و آشنايی با نکويان مشکل است
 ياد ايامی که دير و کعبه ام روی تو بود
 به آن لبهای خندان کار دارم
 شکست دل صدا دارد، ندارد
 نگارا لباس قشنگ تو خوش
 شرم و حيا به ديدۀ خورد و کلان نماند
 نگویی بهر دنیا گریه کردم
 سازهای سينهٔ ما کمتر از سنتور نيست
 از چه خار از من خوری ای جامه خارايی بيا
 حرف ناگفته گفتنی دارد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

آن شوخ دلنواز چو کبک دری گذشت
از دور ديد سوی من و سرسری گذشت
همراه غير جوره ز پيش دکان من
چين بر جبين به طنطنهٔ دلبری گذشت
شکر خدا که کاکل مشکين آن صنم
در دور خط ز رسم و ره کافری گذشت
پيری نجات داد مرا از بلای فسق
شکر خدا که دورۀ دامن تری گذشت
امروز چشم مست تو اعجاز می کند
طرز نگاه کردنت از ساحری گذشت
گوساله سازی و بت و بتخانهٔ نماند
مکر و فريب آذری و سامری گذشت
سرگرم کار بودی به دکانت عشقري
در بين موتر آن مهٔ کاکل زری گذشت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *