+ - x
 » از همین شاعر
 منم که سايهٔ من فرش بوريای من است
 با همه بیگانگی ها آشنای کیستم؟
 زاهد اگرچه لاف ز پرهيز می زند
 ای که بودی چند روزی خوبرو، مويت چه شد؟
 به تار عاشقی بندم خدايا
 تويی قُمری منم زاغ سيه پر
 یاد ایامی که در این کوچه یاری داشتیم
 شب و روز از پی سودای گيسوی تو می آيد
 به غير از آستانت جا ندارم
 اسرار خداوند است، نجيدنش آسان نيست

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳

بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بیا
بیگانه نیستی که بگویم بیا بیا

در زندگی نیامدی روزی به پرسشم
مُردم کنون به فاتحه بهر خدا بیا

یک مو زیان به شوکت حسنت نمی رسد
روزی سوی شکسته دل بینوا بیا

گر از پدر اجازه نداری به جای من
پیشش بهانه کن ز ره سینما بیا

در جای غیر چند روی سوختم مرو
امشب بسوی عشقری بینوا بیا


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

s:

بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بيا
بيگانه نيستی که بگويم بيا بيا
در زندگی نيامدی روزی به پرسشم
مُردم کنون به فاتحه ام بهر خدا بيا
يک مو زيان به شوکت حسنت نمی رسد
(((روزی سوی شکسته دل بینوا بیا)))
گر از پدر اجازه نداری به جای من
پيشش بهانه کن ز ره سينما بيا
در جای غير چند روی سوختم مرو
امشب بسوی عشقری بينوا بيا




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *