+ - x
 » از همین شاعر
 ای خوش آن وقتيکه يوسف را زليخا می خريد
 تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم
 کاکلت را شانه کردی عالمی ديوانه شد
 چندان من از فراق تو آه و فغان کنم
 به غير از آستانت جا ندارم
 داری خبر که از دل و جان می پرستمت
 من نمی گويم به عالم روزگار از من نشد
 بوصل یار اگر در می گرفتم
 کس نشد پيدا که در بزمت مرا ياد آورد
 داغ های سينه ام از سنگ طفلان بوده است

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳

بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بیا
بیگانه نیستی که بگویم بیا بیا

در زندگی نیامدی روزی به پرسشم
مُردم کنون به فاتحه بهر خدا بیا

یک مو زیان به شوکت حسنت نمی رسد
روزی سوی شکسته دل بینوا بیا

گر از پدر اجازه نداری به جای من
پیشش بهانه کن ز ره سینما بیا

در جای غیر چند روی سوختم مرو
امشب بسوی عشقری بینوا بیا


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

s:

بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بيا
بيگانه نيستی که بگويم بيا بيا
در زندگی نيامدی روزی به پرسشم
مُردم کنون به فاتحه ام بهر خدا بيا
يک مو زيان به شوکت حسنت نمی رسد
(((روزی سوی شکسته دل بینوا بیا)))
گر از پدر اجازه نداری به جای من
پيشش بهانه کن ز ره سينما بيا
در جای غير چند روی سوختم مرو
امشب بسوی عشقری بينوا بيا




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *