+ - x
 » از همین شاعر
 خون شدم، رنگ حنای تو مرا ياد آمد
 نه من چين و نه جاپان می روم يار
 گر شود زاهد دچار ساز پرجوش رباب
 همان ساعت که از بزم وصالت دور گردیدم
 شکست دل صدا دارد، ندارد
 فدای چشم نمناکت شوم يار
 من نمی گويم چنين کن يا چنان کار مرا
 صاحب اساس بودم و گشتم ملنگ هم
 منم غريب و ز من سيم و زر نمی ماند
 از بار درد سرو قدم بی نمود شد

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۲

چه نويسم که حال من چون است؟
جـگـرم گـل زده، دلـم خـون است
داغ هــای نـهــانـيـيـی دارم
کز شمار و حساب بيرون است
در شب و روز اشک من جاريست
ديده ام بين چو رود جيحون است
انتخـابيست جمـلـه ابـيـاتـم
چون سليس و روان و موزون است
آب گـرمـم ضـرورت افـتـاده
جامه ام احتياج صابون است
نزد بی دانشان اين دنيا
آنکه دانشور است مجنون است
بی زکاتند اغنيای زمان
ثروت شان ز گنج قارون است
عشقری با تغييرات بساز
که به يک حال ذات بيچون است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *