+ - x
 » از همین شاعر
 زاهد اگر ز کوی تو يکبار بگذرد
 مرا با خاطر رويت ببخشا
 سر زلفت به هر کس تار دارد
 بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بيا
 کس نشد پيدا که در بزمت مرا ياد آورد
 ای خوشا دوری که میل خاکبازی داشتم
 بادا هميشه رتبه ات ای دلربا بلند
 به نظر وصل دلبری دارم
 جان به لب آمده و نیست بسر هیچ کسم
 ای که چشمت باج از چشم غزالان می گرفت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

قامت من اندکی خم گشته است
تاب و طاقت از تنم کم گشته است
ناتوان گرديده چون اعصاب من
هيکل من نخل ماتم گشته است
زاهد بيچاره از ساده دلي
در سراغ اسم اعظم گشته است
عرش الله و بيت اللهٔ ما دل است
ديدۀ ما چاه زمزم گشته است
حاجی خوانی عشقری را می سزد
دور ابراهيم ادهم گشته است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *