+ - x
 » از همین شاعر
 شب و روز از پی سودای گيسوی تو می آيد
 هردم که یاد آن بت می نوش می کنم
 بر آفتاب طعنه زند روی او هنوز
 کاکلت را شانه کردی عالمی ديوانه شد
 هرچند که در هستی خود خاک ندارم
 بسته يی زنار ای دل اهل ايمانی هنوز
 شکست دل صدا دارد، ندارد
 خال سيه که در بر رخسار دلبرست
 باز امشب ای رقیبان ساز می خواهد دلم
 گل بر يخنت در سر جاکت زده ای باز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

قامت من اندکی خم گشته است
تاب و طاقت از تنم کم گشته است
ناتوان گرديده چون اعصاب من
هيکل من نخل ماتم گشته است
زاهد بيچاره از ساده دلي
در سراغ اسم اعظم گشته است
عرش الله و بيت اللهٔ ما دل است
ديدۀ ما چاه زمزم گشته است
حاجی خوانی عشقری را می سزد
دور ابراهيم ادهم گشته است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *