+ - x
 » از همین شاعر
 چرا بسيار کاهش می کنی يار
 گر بهشتم می سزد ديدار جانانم بس است
 ناز و ادا و جلوۀ خوبان غنيمت است
 ای خوش آن وقتيکه يوسف را زليخا می خريد
 چشم مستت به عين جنگ مرا
 هر چه داری، وفا نداری يار
 سر زلفت به هر کس تار دارد
 رنگ حنا بدست تو ای نوجوان خوشست
 بسته يی زنار ای دل اهل ايمانی هنوز
 ياد ايامی که دير و کعبه ام روی تو بود

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

زاهد اگرچه لاف ز پرهيز می زند
بيند چو روی دختر زر خيز می زند
ای دل کناره شو بخدا کشته می شوي
تُرکم سخن ز خنجر خونريز می زند
اين برق سنگ و تيشهٔ فرهاد عاقبت
آتش به جان خسرو پرويز می زند
خسرو به قصر راحت و شيرين به بيستون
فرهاد بوسه بر سُم شبديز می زند
بی نشئه يک نفس نبود در تمام عمر
عاشق مدام ساغر لبريز می زند
گر بد نبرده دلبرم از عرض حال من
دست غضب چرا به سر ميز می زند؟
آرام خويش را که نمی خواهد عشقري؟
شوق محبت است که مهميز می زند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *