+ - x
 » از همین شاعر
 به تار عاشقی بندم خدايا
 ای سينه ات بسان گل نسترن سفيد
 از رويت ای نکورو اين آبرو نريزد
 تيغ و سنان و برچه ز فولاد بهتر است
 چه عیدست اینکه قربانت نگشتم
 دل بیمار و خسته ای دارم
 چرا بسيار کاهش می کنی يار
 شکست دل صدا دارد، ندارد
 تنها نه همين سنبل و ريحان کج و پيچ است
 ناز و ادا و جلوۀ خوبان غنيمت است

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

زاهد اگرچه لاف ز پرهيز می زند
بيند چو روی دختر زر خيز می زند
ای دل کناره شو بخدا کشته می شوي
تُرکم سخن ز خنجر خونريز می زند
اين برق سنگ و تيشهٔ فرهاد عاقبت
آتش به جان خسرو پرويز می زند
خسرو به قصر راحت و شيرين به بيستون
فرهاد بوسه بر سُم شبديز می زند
بی نشئه يک نفس نبود در تمام عمر
عاشق مدام ساغر لبريز می زند
گر بد نبرده دلبرم از عرض حال من
دست غضب چرا به سر ميز می زند؟
آرام خويش را که نمی خواهد عشقري؟
شوق محبت است که مهميز می زند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *