+ - x
 » از همین شاعر
 ای خوش آن وقتيکه يوسف را زليخا می خريد
 جان به لب آمده و نیست بسر هیچ کسم
 من ضرب تیغ ابروی نازت شمرده ام
 دلم از سير گلشن وا نگردد
 گل بر يخنت در سر جاکت زده ای باز
 در روزگار دورۀ آخر زمان رسيد
 باز امشب دوستان خواب پریشان دیده ام
 شيرين گذشت و خاک ورا باد می برد
 تا نازبوی خط ز لبت سر کشيده است
 رفتم به چمن تا که بگيرم خبر گل

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

ياد ايامی که دير و کعبه ام روی تو بود
سبحه و زنار من از تار گيسوی تو بود
دست و بازوی ترا بدنام بيجا کرده اند
در حقيقت قاتلم شمشير ابروی تو بود
اين اثرهاييکه در چشم نکويان ديده ام
نقش پای جلوۀ رم کرده آهوی تو بود
آخر عمر از حقوقت گشتم آگه ای عزيز
سالها آبی که ميخورديم از جوی تو بود
از چه رو قطع نظر کردی ز من ای آشنا؟
عشقری آخر شهيد چشم جادوی تو بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *