+ - x
 » از همین شاعر
 منم غريب و ز من سيم و زر نمی ماند
 ای که بودی چند روزی خوبرو، مويت چه شد؟
 چندان من از فراق تو آه و فغان کنم
 حرف ناگفته گفتنی دارد
 هردم که یاد آن بت می نوش می کنم
 داری خبر که از دل و جان می پرستمت
 پی آزار من يار از رقيبان ياد می آرد
 عمری شده کز عشق رخت بیمارم
 گرچه دوزخ را گناهم در تلاطم آورد
 بسيار کنج و کاو مکن اختيار نيست

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

زاهد اگر ز کوی تو يکبار بگذرد
از قيد ريش و شانه و دستار بگذرد
هرکس که پيش ابروی خوبان کند سجود
از کفر و دين و سبحه و زنار بگذرد
بر من جفا و جور مکن بيوفا مباش
کين رنگ و رويت ای گل بيخار بگذرد
آتش فتد به دل چو ز پيش نظر مرا
آن گل پسر به جامهٔٔ گفتار بگذرد
دنبال هر شبی سحری آفريده اند
اين روز بينوايی و ادبار بگذرد
شد خاک عشقری به سر راه انتظار
در آرزوی آنکه مگر يار بگذرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *