+ - x
 » از همین شاعر
 صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها
 شکست دل صدا دارد، ندارد
 بی نکورويی گلستان خوش نمی آيد مرا
 نزد من به ز وصل هجرانست
 بیخود و سرشار چشم نیمخواب کیستم
 تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم
 کاکلت را شانه کردی عالمی ديوانه شد
 بسته يی زنار ای دل اهل ايمانی هنوز
 تو رفتی در سفر هوش از سرم رفت
 دلم از سير گلشن وا نگردد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

زاهد اگر ز کوی تو يکبار بگذرد
از قيد ريش و شانه و دستار بگذرد
هرکس که پيش ابروی خوبان کند سجود
از کفر و دين و سبحه و زنار بگذرد
بر من جفا و جور مکن بيوفا مباش
کين رنگ و رويت ای گل بيخار بگذرد
آتش فتد به دل چو ز پيش نظر مرا
آن گل پسر به جامهٔٔ گفتار بگذرد
دنبال هر شبی سحری آفريده اند
اين روز بينوايی و ادبار بگذرد
شد خاک عشقری به سر راه انتظار
در آرزوی آنکه مگر يار بگذرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *