+ - x
 » از همین شاعر
 غزلسازم غزل می سازم هر رنگ
 دوستی و آشنايی با نکويان مشکل است
 نه من چين و نه جاپان می روم يار
 من نمی گويم که تنها ساغر و پيمانه سوخت
 مرا زنار، کاکل از تو باشد
 ياد باد آن شب که گيس محفلم روی تو بود
 اهل جهان به يکدگر هرگز وفا نکرد
 سوی عدم اگرچه ز جور تو پر زدم
 دمی که از سر کویت روانه می گردم
 مزن انگشت بر داغ دل من

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۱

هرقدر طرب رو داد داغ و دردم افزون شد
در شب وصال تو آب ديده ام خون شد
شوخ جامه زيب من، دست و بازويت نازم
شکر که آخر از خونم دامن تو گلگون شد
دل چسان نگه دارم، ناصحا چه حرفست اين
حسن کيست می دانی کز نقاب بيرون شد
رمزدان ايمايت کيست گر نباشم من
زانکه عمر من يکسر صرف لفظ و مضمون شد
عشقری ز سودای عشق روی ليلايي
رفت در بيابانها غم شريک مجنون شد


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

habib zarif:

very nice and emotional .




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *