+ - x
 » از همین شاعر
 از چه آهوان تست نشهٔ رميدنها
 تا ديدۀ من بر رخت ای سيمبر افتاد
 نیم گلباز و نی گل می فروشم
 پیک فرهادم خبر از بیستون آورده ام
 عمری خيال بستم يار آشنائيت را
 نه من چين و نه جاپان می روم يار
 حسن فرنگ و جرمن پامال دلبر ماست
 تا شيشهء دلم ز کف دلستان فتاد
 شيرين گذشت و خاک ورا باد می برد
 مرا زياد محبت به خوبرويان است

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۱

هرقدر طرب رو داد داغ و دردم افزون شد
در شب وصال تو آب ديده ام خون شد
شوخ جامه زيب من، دست و بازويت نازم
شکر که آخر از خونم دامن تو گلگون شد
دل چسان نگه دارم، ناصحا چه حرفست اين
حسن کيست می دانی کز نقاب بيرون شد
رمزدان ايمايت کيست گر نباشم من
زانکه عمر من يکسر صرف لفظ و مضمون شد
عشقری ز سودای عشق روی ليلايي
رفت در بيابانها غم شريک مجنون شد


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

habib zarif:

very nice and emotional .




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *