+ - x
 » از همین شاعر
 گر بود يار يارم، نامهربان نمی شد
 تا چند زنم پينه اللهی چپن خويش
 به روز مرگ من گريان مکن يار
 چرا چرا به بدی یاد می کنی نامم
 پیک فرهادم خبر از بیستون آورده ام
 ای خوشا دوری که میل خاکبازی داشتم
 ز بس پرهيز بسيار می کنی يار
 شرم و حيا به ديدۀ خورد و کلان نماند
 افسوس که جان دارم و جانانه ندارم
 پيکر آن ماه سيما نقرۀ خام است و بس

۳.۵
امتیاز: ۳.۵ | مجموع آراء: ۲

آه نوميد بی اثر نبود
مزرع يأس بی ثمر نبود
مکن از من سراغ اهل جهان
خانهء من درين گذر نبود
خوانده باشی اگر تو ابجد عشق
حاجت کنز و مختصر نبود
ننگ دارد ز پای تابوتم
يا که آن بيوفا خبر نبود
بخت خوابيده ام نشد بيدار
شب ما را مگر سحر نبود
بی پر و بالی گشت بال و پرم
احتياجم به بال و پر نبود
حرف خود را مکن ز من پنهان
عشقريِ تو پرده در نبود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *