+ - x
 » از همین شاعر
 ای سينه ات بسان گل نسترن سفيد
 اين عکس شوخ و شنگ قشنگ از نگار ماست
 ياد دورانی که از يادی دلم بيتاب بود
 بی نکورويی گلستان خوش نمی آيد مرا
 تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم
 شد روزها که باز جمالت ندیده ام
 شب و روز از پی سودای گيسوی تو می آيد
 بر آفتاب طعنه زند روی او هنوز
 دوستی و آشنايی با نکويان مشکل است
 بوصل یار اگر در می گرفتم

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۲

خون شدم، رنگ حنای تو مرا ياد آمد
خاک گشتم، کف پـای تو مرا ياد آمد
شاخ گل در چمن از باد صبا می لرزيد
پـوپـک طـرف کـلاه تـو مـرا ياد آمد
چشم من بر غلط افتاد به يک برگ گلي
بخدا ناخن پای تو مرا ياد آمد
می گذشتم ز چمن چشم من افتاد به سرو
قد و بالای رسای تو مرا ياد آمد
دی غزالی به بيابان چو مرا ديد رميد
آن پريروزه ادای تو مرا ياد آمد
آشنا شد نظرم بر سبد پُر ز رواش
ساعد و ساق صفای تو مرا ياد آمد
عشقری گفت به من قصهء آهو روشان
نگه رو به قفای تو مرا ياد آمد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *