+ - x
 » از همین شاعر
 پرتو آهی ز جیبت گل نکرد ای دل چرا
 به خیال چشم که می زند قدح جنون دل تنگ ما
 رخصت نظاره ای گر می دهد جانان مرا
 پیش توانگرمنشان ، پهلوی لاغر مگشا
 در خموشی همه صلح است ، نه جنگ است اینجا
 برآن سرم که ز دامن برون کشم پا را
 چه امکان است فردا عرض شوخی ناتوانش را
 به عجزی که داری قوی کن میان را
 خارج آهنگی ندارد سبحه و زنار ما
 شرر تمهید سازد مطلب ما داستانها را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بر طاق نه تبخیر جاه و جلال را
چینی سلام کرد به یک مو سفال را
عالم ز دستگاه بقا طعمهٔ فناست
چون شمع ، ریشه می خورد اینجا نهال را
پرگشتن و تهی شدن از خوابش عالمی است
آیینه کن عروج ونزول هلال را
بر شیشه های ساعت اگر وارسیده ای
دریاب گرد قافلهٔ ماه و سال را
محکوم حرص و پاس مراتب چه ممکن است
با شرم کار نیست زبان سؤال را
تصویر حسن و قبح جهان تاکشیده اند
بر رنگ دیده اند مقدم زگال را
یاران درین چمن به تکلف طرب کنید
اینجا خضاب هم شب عیدی ست زال را
طاووس ما اگر نه پرافشان ناز اوست
رنگ پریده ی که چمن کرد بال را
در درسگاه صنع ز تعطیل ما مپرس
با شغل خانه نسبت خشکی ست نال را
مه شد هزار بار هلال و هلال بدر
دیدیم وضع عالم نقص وکمال را
خارا حریف سعی ضعیفان نمی شود
صدکوچه است در بن دندان خلال را
شاید خطی به نم رسد ازلوح سرنوشت
جهدی ست با جبین عرق انفعال را
بیدل به سرهه نسبت هرکس درست نیست
مژگان شمردن است زبانهای لال را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *