+ - x
 » از همین شاعر
 آبیار چمن رنگ، سراب است اینجا
 جز پیش ما مخوانید افسانهٔ فنا را
 عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ را
 بیا که جام مروت دهیم حوصله را
 ای جگرها داغدا ر شوق پیکان شما
 بوی وصلت گر ببالاند دل ناکام را
 شدی پیر و همان در بند غفلت می کنی جان را
 با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ
 کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا
 در بی زری ز جبههٔ اخلاق چین گشا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

غم، طرب جوش کرده است مرا
داغ، گل پوش کرده است مرا
زعفران زار رفتن رنگم
خنده بیهوش کرده است مرا
حسرت لعل یار میکده ای ست
که قدح نوش کرده است مرا
آنکه خود را به برنمی گیرد
صید آغوش کرده است مرا
یک نفس بار زندگی چوحباب
آبله دوش کرده است مرا
ناتوانم چنانکه پیکر خم
حلقه درگوش کرده است مرا
ازکه نالد سپند سوخته م
ناله خاموش کرده است مرا
بخت ناساز دور از آن بر و دوش
بی بر و دوش کرده است مرا
بیدل ازیاد خویش هم رفتم
که فراموش کرده است مرا؟


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *