+ - x
 » از همین شاعر
 چون غنچه همان به که بدزدی نفس اینجا
 مکش ای آفتاب از فکر زر بر پشت آتش را
 حیف است کشد سعی دگر باده کشان را
 آن پری گویند شب خندید بر فریاد ما
 پریشان نسخه کرد اجزای مژگان تر ما را
 جوش زخمم داد سر در صبح محش رتیغ را
 چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون را
 نیست خاکسترما شعله صفت بسترما
 عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ را
 مکن ز شانه پریشان دماغ گیسو را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بی سخن باید شنیدن چون نگین نام مرا
زخم دل چندین زبان داده ست پیغام مرا
بی نشانی مقصدم اما سراغ ما و من
جامه ای دارد که پوشیده ست احرام مرا
عمرها شد در فضای بی نشان پر می زنم
آشیان در عالم عنقاست اوهام مرا
در غبارگردش رنگم خرام نازکیست ؟
اندکی از خویش رو تا بشمری گام مرا
پردهٔ چشمم به برق حسرت دیدارسوخت
انتظار آخر مقشرکرد بادام مرا
قدردان فرصت ساز تماشایم چو شمع
جز غم آغاز داغی نیست انجام مرا
اوج اقبالم حضوپک نفس راحت بس است
سایهٔ دیوار دارد در بغل بام مرا
از سواد فقرگرد سرمه رنگ آورده ام
چشم اگر داری چراغ خانه کن شام مرا
نشکند رنگی که گلزاری نپردازد ز من
کلک نقاش است ساقی گردش جام مرا
حلقهٔ چشمی به راه انتظار افکنده ام
پر میفشان ای مژه تا نگسلی دام مرا
قاصد حسرت نصیبان وفا پیداست کیست
بخت برگرددکه خواند بر تو پیغام مرا
چارهٔ سودای من بیدل ز چشم یار پرس
عشق در مغز جنون پرورده بادام مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *