+ - x
 » از همین شاعر
 بر طاق نه تبخیر جاه و جلال را
 تبسم ریز لعلش گر نشان پرسد غبارم را
 شدی پیر و همان در بند غفلت می کنی جان را
 حیف کز افلاس نومیدی فواید مرد را
 کی جزا می رسد از اهل حیا سرکش را
 چون غنچه همان به که بدزدی نفس اینجا
 همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمارما
 مغتنم گیرید دامان دل آگاه را
 در بی زری ز جبههٔ اخلاق چین گشا
 به خیال چشم که می زند قدح جنون دل تنگ ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سوار برق عمرم ، نیست برگشتن عنانم را
مگر نام توگیرم تا بگرداند زبانم را
عدم کیفیتم خاصیت نقش قدم دارم
خرامی تا به زیرپای خود یابی نشانم را
به رنگ شمع گر شوقت عیار طاقتم گیرد
کند پرواز رنگ از مغز خالی استخوانم را
به مردن نیز از وصف خرامت لب نمی بندم
نگیرد سکته طرف دامن اشعار روانم را
غباری می فروشم در سر بازار موهومی
مبادا چشم بستن تخته گرداند دکانم را
به تدبیر دگر نتوان نشان مدعا جستن
شکست دل مگرچون موج زه بنددکمانم را
مخواه ای مفلسی ذلت کش تسلیم دونانم
زمین تا چند زیرپا نشاند آسمانم را
ز شرم عافیت محرومی جهدم چه می پرسی
عرق بیرون این دریا نمی خواهدکرانم را
ز درد دل درتن صحرا نبستم بار امیدی
جرس نالید و آتش زد متاع کاروانم را
نمی دانم ز بیداد دل سنگین کجا نالم
شنیدن نیست آن دوشی که بردارد فغانم را
تراوشهای آثارکرم هم موقعی دارد
مباد اسراف سازد منفعل روزی رسانم را
شبی چون شمع حرفی ازگداز عشق سرکردم
مکیدن ازلب هر عضو بوسی زد دهانم را
نفس بودم جنون پیمای دشت بی نشان تازی
دل از آیینه گردیدن گرفت آخر عنانم را
ز اسرار دهانی حرف چندی کرده ام انشا
به جز شخص عدم بیدل که می فهمد زبانم را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *