+ - x
 » از همین شاعر
 درین محفل که دارد شام بربند وسحربگشا
 نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا
 حسنی است بررخش رقم مشک ناب را
 به خاک تیره آخر خودسریها می برد ما را
 اگر مردی در تسلیم زن راه طلب مگشا
 به دعوت هم کسی را کس نمی گوید بیا اینجا
 پیش توانگرمنشان ، پهلوی لاغر مگشا
 فال حباب زن ، بشمر موج آب را
 در بی زری ز جبههٔ اخلاق چین گشا
 تجدید سحرکاری ست در جلوه زار عنقا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

وهم راحت صید الفت کرد مجنون مرا
مشق تمکین لفظ گردانید مضمون مرا
گریه توفان کرد چندانی که دل هم آب شد
موج سیل آخر به دریا برد هامون مرا
داده ام ازکف عنان و سخت حیرانم که باز
ناکجا راند محبت اشک گلگون مرا
زین عبارتهاکه حیرت صفحهٔ تحریر اوست
گر نفهمی می توان فهمید مضمون مرا
ناخن تدبیر را بر عقدگوهر دست نیست
موج می مشکل گشاید طبع محزون مرا
چون شرر روزو شبم کرد رم کم فرضیی است
گردشی در عالم رنگ است گردون مرا
دل هم از مضمون اسرارم عبارت ساز ماند
آینه ننمود الا نقش بیرون مرا
یکقدم وارم چواشک ازخودروانی مشکل است
ای تپیدن گر توانی آب کن خون مرا
زیردست التفات چتر شاهی نیستم
موی سر در سایه پرورده است مجنون مرا
تا فلک یک مدّ آهم نارسا آهنگ نیست
سکته معدوم است مصرعهای موزون مرا
تارگیسو نیست بیدل رشتهٔ تسخیر من
از زبان مار باید جست افسون مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *