+ - x
 » از همین شاعر
 گر یک نفس آیینه کنی نقش قدم را
 مآل کار نقصانهاست هر صاحب کمالی را
 پرتو آهی ز جیبت گل نکرد ای دل چرا
 اثر دور است ازین یاران حقوق آشنایی را
 کافرم گر مخمل و سنجاب می باید مرا
 در خموشی همه صلح است ، نه جنگ است اینجا
 چون سرو کلفتی چند پیچیده اند بر ما
 بسکه وحشت کرده است آزاد، مجنون مرا
 سری نبود به وحشت ز بزم جستن ما را
 شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

حیف است کشد سعی دگر باده کشان را
یاران به خط جام ببندید میان را
ما صافدلان سرشکن طبع درشتیم
بر سنگ ترحم نبود شیشه گران را
حسرت همه دم صید خم قامت پیری ست
گل در بر خمیازه بود شاخ کمان را
غفلت ز سرم باز نگردید چوگوهر
با دیده گره ساخته ام خواب گران را
عالم همه یار است تو محجوب خیالی
بند از مژه بردار یقین سازگمان را
آسوده روان جاده تشویش ندارند
منزل طلبی ترک مکن ضبط عنان را
ما و سحر از یک جگر چاک دمیدیم
آهی نکشیدیم که نگرفت جهان را
دیدار پرستیم مپرس از رم و آرام
پرواز نگاه است تحیر قفسان را
دل جمع کن ازکشمکش دهر برون آ
کاین بحر در آغوش گهر ریخت کران را
گردون همه پرواز و زمین جمله غبار است
منزل بنمایید اقامت طلبان را
سرمایه چو صبح از دو نفس بیش ندارید
بیهوده براین جنس مچینید دکان را
بیدل ز نفسها روش عمر عیان است
نقش قدم از موج بود آب روان را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *