+ - x
 » از همین شاعر
 شب وصل است و نبود آرزو را دسترس اینجا
 خارج آهنگی ندارد سبحه و زنار ما
 گداز سعی دلیل است جستجوی تو را
 شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را
 هوس مشتاق رسوایی مکن سودای پنهان را
 به گلشن گر بر افشاند ز روی ناز کاکل را
 در بی زری ز جبههٔ اخلاق چین گشا
 جز پیش ما مخوانید افسانهٔ فنا را
 ز بزم وصل ، خواهشهای بیجا می برد ما را
 بسکه چون گل پرده ها بر پرده شد سامان مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شدی پیر و همان در بند غفلت می کنی جان را
به پشت خم کشی تاکی چوگردون بار امکان را
رباضت غره دارد زاهدان را لیک ازبن غافل
گه از خودگرتهی گشتند برگردند همیان را
بود سازتجرد لازم قبطع تعلفها-
برش رد به عرض بی نیامی تیغ عریان را
مروت گر دلیل همت اهل کرم باشد
چرا بر خاک ریزد آبروی ابر نیسان را
جهان از شور دلها خانهٔ زنجیر خواهد شد
میفشان بی تکلف دامن زلف پریشان را
به ذوق کامرانیهای عیش آباد رسوایی
ز شادی لب نمی آید به هم چاک گریبان را
دل از سطر نفس یک سرپیام شبهه می خواند
دبیر ناز بر مکتوب ما ننوشت عنوان را
مروت کیشی الفت ، وفا مشتاق بوداما
غرور حسن رنگ ما تصورکرد پیمان را
به مضراب سبب آهنگ اسرارم نمی بالد
پریدنفای چشمم بال نگرفته ست مژگان را
به جزتسلیم ، ساز جرأت دیگر نمی بینم
خمیدن می کشد بیدل کمان ناتوانان را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *