+ - x
 » از همین شاعر
 دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا
 گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ثریا را
 کسی در بندغفلت مانده ای چون من ندید اینجا
 به رنگ غنچه سودای خطت پیچیده دلها را
 ز فسانهٔ لب خامش که رسید مژده به گوش ما
 به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا
 پرتو آهی ز جیبت گل نکرد ای دل چرا
 شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم را
 آخر ز فقر بر سر دنیا زدیم پا
 یک آه سرد نیم شبی از جگر برآ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شدی پیر و همان در بند غفلت می کنی جان را
به پشت خم کشی تاکی چوگردون بار امکان را
رباضت غره دارد زاهدان را لیک ازبن غافل
گه از خودگرتهی گشتند برگردند همیان را
بود سازتجرد لازم قبطع تعلفها-
برش رد به عرض بی نیامی تیغ عریان را
مروت گر دلیل همت اهل کرم باشد
چرا بر خاک ریزد آبروی ابر نیسان را
جهان از شور دلها خانهٔ زنجیر خواهد شد
میفشان بی تکلف دامن زلف پریشان را
به ذوق کامرانیهای عیش آباد رسوایی
ز شادی لب نمی آید به هم چاک گریبان را
دل از سطر نفس یک سرپیام شبهه می خواند
دبیر ناز بر مکتوب ما ننوشت عنوان را
مروت کیشی الفت ، وفا مشتاق بوداما
غرور حسن رنگ ما تصورکرد پیمان را
به مضراب سبب آهنگ اسرارم نمی بالد
پریدنفای چشمم بال نگرفته ست مژگان را
به جزتسلیم ، ساز جرأت دیگر نمی بینم
خمیدن می کشد بیدل کمان ناتوانان را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *