+ - x
 » از همین شاعر
 تا بوی گل به رنگ ندوزد لباس ما
 کو بقاگر نفست گشت مکرر پیدا
 همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمارما
 مکش ای آفتاب از فکر زر بر پشت آتش را
 ای آب رخ از خاک درت دیدهٔ تر را
 خط جبین ماست هماغوش نقش پا
 عیش داند دل سرگشته پریشانی را
 سرمه سنگین نکند شوخی چشم اورا
 بیا تا دی کنیم امروز فردای قیامت را
 ز فسانهٔ لب خامش که رسید مژده به گوش ما

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۱

مکن ز شانه پریشان دماغ گیسو را
مچین به چین غضب آستین ابرورا
نگاه را مژه ات نیست مانع وحشت
به سبزه ای نتوان بست راه آهو را
به کنه مطلب عشاق راه بردن نیست
گل خیال تو بیرون نمی دهد بو را
سری که نشئه پرست دماغ استغناست
به کیمیا ندهد خاک آن سرکو را
عتاب لاله رخان عرض جوهر ذاتی ست
ز شعله ها نتوان بردگرمی خو را
کجا به کشتن ما حسن می کندتقصیر
که زیر تیغ نشانده ست نرگس او را
خط غرور مخوان آنقدر ز لوح هوا
یکی مطالعه کن سرنوشت زانو را
خجالت من و ما آبیار مزرع ماست
عرق سحاب بهاراست رستن مو را
چو سایه عمر به افتادگی گذشت اما
به هیچ جای نکردیم گرم پهلو را
به دامن شب ما از سحر مگیر سراغ
بیاض دیده به خواب است چشم آهو را
ز پیچ وتاب میانش بیان مکن بیدل
به چشم مردم عالم میفکن این مو را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *