+ - x
 » از همین شاعر
 دام یک عالم تعلق گشت حیرانی مرا
 ای آب رخ از خاک درت دیدهٔ تر را
 اینقدر نقشی که گل کرد از نهان و فاش ما
 نمی دانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون را
 مکن سراغ غبار ز پا نشستهٔ ما را
 خط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما را
 هرکجا تسلیم بندد بر میان شمشیر را
 پرکرده جرو لایتجزاکتاب ما
 بدزد گردن بی مغز برفراخته را
 عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کرده ام سرمشق حیرت سرو موزون تو را
ناله می خوانم بلندیهای مضمون تو را
شام پرورد غمم با صبح اقبالم چه کار
تیره بختی سایهٔ بید است مجنون تو را
خاکهای این چمن می بایدم بر سر زدن
بسکه گل پوشید نقش پای گلگون تو را
ساز محشر گشت آفاق از نگاه حیرتم
در نی مژگان چه فریاد است مفتون تو را
شور استغنا برون از پرده های عجز نیست
رشتهٔ ما سخت پیچیده ست قانون تو را
فهم یکتایی ست فرق اعتبارات دویی
عمر ها شد خوانده ام برخویش افسون تورا
هرچه می بینم سراغی از خیالت می دهد
هردو عالم یک سر زانوست محزون تورا
ای دل دیوانه صبری کز سویدا چاره نیست
دیدهٔ آهو فرو برده ست هامون تو را
بیدل آزادی گر استقبال آغوشت کند
آنقدر وا شو که نتوان بست مضمون تو را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *