+ - x
 » از همین شاعر
 فسون جاه عذر لنگ سازد پرفشانی را
 ندیدم مهربان دلهای از انصاف خالی را
 جلوهٔ او داد فرمان نگاه آیینه را
 به دعوت هم کسی را کس نمی گوید بیا اینجا
 ساختم قانع دل از عافیت بیگانه را
 بیا که جام مروت دهیم حوصله را
 نفس آشفته می دارد چوگل جمعیت ما را
 کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را
 عقبه ای دیگر نباشد روح از تن رسته را
 گداز سعی دلیل است جستجوی تو را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کرده ام سرمشق حیرت سرو موزون تو را
ناله می خوانم بلندیهای مضمون تو را
شام پرورد غمم با صبح اقبالم چه کار
تیره بختی سایهٔ بید است مجنون تو را
خاکهای این چمن می بایدم بر سر زدن
بسکه گل پوشید نقش پای گلگون تو را
ساز محشر گشت آفاق از نگاه حیرتم
در نی مژگان چه فریاد است مفتون تو را
شور استغنا برون از پرده های عجز نیست
رشتهٔ ما سخت پیچیده ست قانون تو را
فهم یکتایی ست فرق اعتبارات دویی
عمر ها شد خوانده ام برخویش افسون تورا
هرچه می بینم سراغی از خیالت می دهد
هردو عالم یک سر زانوست محزون تورا
ای دل دیوانه صبری کز سویدا چاره نیست
دیدهٔ آهو فرو برده ست هامون تو را
بیدل آزادی گر استقبال آغوشت کند
آنقدر وا شو که نتوان بست مضمون تو را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *