+ - x
 » از همین شاعر
 گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ثریا را
 مکش ای آفتاب از فکر زر بر پشت آتش را
 آخر ز فقر بر سر دنیا زدیم پا
 حیف است کشد سعی دگر باده کشان را
 پریشان نسخه کرد اجزای مژگان تر ما را
 کی جزا می رسد از اهل حیا سرکش را
 درین وادی چسان آرام باشدکارونها را
 دام یک عالم تعلق گشت حیرانی مرا
 چون غنچه همان به که بدزدی نفس اینجا
 گر کنی با موج خونم همزبان شمشیر را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مغتنم گیرید دامان دل آگاه را
محرمان لبریز یوسف دیده اند این چاه را
در دبستان طلب تعطیل مشق درد نیست
همچو نال خامه در دل خشک مپسند آه را
زحمت شیب و شباب از پیکر خالی مکش
محوگیر از خاطر این تصویر سال و ماه را
درخور هر کسوت اینجا تار و پود دیگر است
بر نوای نی متن ماسورهٔ جولاه را
پند ناصح پر منغص کرد وقت می کشان
ازکجا آورد این خر نغمهٔ جانکاه را
ناتوانی گر شفیع ما نگردد مشکل ست
عاجزان دارند یک سر زیر دندان کاه را
چاپلوسی در طبیعت چند پنهان داشتن
حیله آخر پوست بر تن می درّد روباه را
تاگهر باشد، حباب ، آرایش عزت مباد
از سر بی مغز بردارید تاج شاه را
می توان کردن بدی را هم به حرف نیک ، نیک
از اثر خالی مدان خاصیت افواه را
مرگ هم زحمتکش هستی ست تاروز حساب
منزل ما جمع دارد پیچ وتاب راه را
کارها داریم بیش از رنج دنیا، چاره نیست
احتیاج است آنکه رغبت می کند اکراه را
چون شرارم امتحان مدّ فرصت داغ کرد
یک گره میدان نبود این رشتهٔ کوتاه را
ای هوس شکر قناعت کن که استغنای فقر
بر سر ما چتر شاهی کرد برگ کاه را
یار غافل نیست بیدل لیک از شوق فضول
لغزش پا در هوای اشک دارد آه را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *