+ - x
 » از همین شاعر
 حیف است کشد سعی دگر باده کشان را
 پریشان نسخه کرد اجزای مژگان تر ما را
 شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را
 سطر یقین به حک داد تکرار بی حد ما
 گداز سعی دلیل است جستجوی تو را
 جنون کی قدردان کوه و هامون می کند ما را
 زبن وجودی کز عدم شرمنده می گیرد مرا
 به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا
 به خیال چشم که می زند قدح جنون دل تنگ ما
 چون صبح مجو طاقت آزار کس از ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بدزد گردن بی مغز برفراخته را
به وهم تیغ مفرسا نیام آخته را
در این بساط ندامت چو شمع نتوان کرد
قمارخانهٔ امید رنگ باخته را
به گردن دل فرصث شمار باید بست
ستم ترانهٔ گریال نانواخته را
جهان پسث مقام عروج فطرت نیست
نگون کنید علم های سرفراخته را
تکلف من و مای خیال بسیار است
نیاز خوب کن افسانه های ساخته را
ز خلق گوشه گرفتن سلامت است اما
خیال اگر بگذارد به خویش ساخته را
فروتنی کن و تخفیف زیرد ستان باش
که رنجهاست به گردن سر فراخته را
تلاش ما چو سحر شبنم حیا پرداخت
عرق شد آینه آخر نفس گداخته را
حق است آینه ، ا ینجا ، خیال ما و تو چیست
که دید سایهٔ در آفتاب تاخته را
به طبع کارگه عشق آتش افتاده است
کسی چه آب زند آشیان فاخته را
چه سود اگر به فلک رفت گرد ما بیدل
ز سجده نیست امان عجز خود شناخته را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *