+ - x
 » از همین شاعر
 درین محفل که دارد شام بربند وسحربگشا
 به خاک تیره آخر خودسریها می برد ما را
 غم، طرب جوش کرده است مرا
 نیست باک از برق آفت دل به آفت بسته را
 هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را
 به دعوت هم کسی را کس نمی گوید بیا اینجا
 چه ممکن است که راحت سری برآورد از ما
 هستی به تپش رفت و اثر نیست نفس را
 داغ عشقم ، نیست الفت با تن آسانی مرا
 نباشد یاد اسباب طرف وحشت گزینی را

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۱

در خموشی همه صلح است ، نه جنگ است اینجا
غنچه شو، دامن آرام به چنگ است اینجا
چشم بربند، گرت ذوق تماشایی هست
صافی آینه درکسوت زنگ است اینجا
گر دلت ره ندهد جرم سپه بختی تست
خانهٔ آینه بر روی که تنگ است اینجا
طایر عیش مقیم قفس حیرانی ست
مگذر ازگلشن تصویرکه رنگ است اینجا
درره عشق ز دل فکر سلامت غلط است
گرهمه سنگ بود شیشه به چنگ است اینجا
چرخ پیمانه به دور افکن یک جام تهی است
مستی ما وتو آوازترنگ است اینجا
شوق دل همسفر قافلهٔ بیهوشی ست
قدم راهروان گردش رنگ است اینجا
از ستمدیدگی طالع ما هیچ مپرس
آنچه پیش تونگاهست خدنگ است اینجا
طرف دیدهٔ خونبار نگردی زنهار
اشک چون آینه شدکام نهنگ است اینجا
شیشه ناداده زکف مستی آزادی چند
دامن ناز پری در ته سنگ است اینجا
دوجهان ساغرتکلیف زخود رفتن ماست
دل هرکس بتپد قافیه تنگ است اینجا
منزل عیش به وحشتکدهٔ امکان نیست
چمن ازسایهٔ گل پشت پلنگ است اینجا
وحشت آن است که ناآمده از خود برونم
ورنه تا عزم شتاب است درنگ است اینجا
بیدل افسردگیم شوخی آهی دارد
تاشرر هست ز خودرفتن سنگ است اینجا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *