+ - x
 » از همین شاعر
 رنگ شوخی نیست در طبع ادب تخمیر ما
 کو ذوق نگاهی که به هنگام تماشا
 نیست باک از برق آفت دل به آفت بسته را
 ای غافل از رنج هوس آیینه پردازی چرا
 گداز گوهر دل باده ناب است شبنم را
 عبرتی کوتا لب از هذیان به هم دوزد مرا
 ای چشم تو مهمیز جنون وحشی رم را
 چه امکان است فردا عرض شوخی ناتوانش را
 تا به کی در پرده دارم آه بی تأثیر را
 چه امکان است گرد غیر ازین محفل شود پیدا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کسی در بندغفلت مانده ای چون من ندید اینجا
دو عالم یک درباز است و می جویم کلید اینجا
سرا غ منزل مقصد مپرس ازما زمینگیران
به سعی نقش پا راهی نمی گردد سفید اینجا
تپیدن ره ندارد در تجلیگاه حیرانی
توان گر پای تا سراشک شد نتوان چکید اینجا
زگلزارهوس تا آرزوبرگی به چنگ آرد
به مژگان عمرها چون ریشه می باید دوید اینجا
تحیرگر به چشم انتظار ما نپردازد
چه وسعت می توان چیدن زآغوش امید اینجا
ترشرویی ندارد یمن جمعیت در این محفل
چو شیر این سرکه ات از یکدگر خواهد برید اینجا
به دل نقشی نمی بنددکه با وحشت نپیوندد
نمی دانم کدامین بی وفا آیینه چید اینجا
مر از بی بری هم راحتی حاصل نشد، ورنه
بهار سایه ای رنگینتر ازگل داشت بید اینجا
گواه کشتهٔ تیغ نگاه اوست حیرانی
کفن بردوشی بسمل بود چشم سفید اینجا
کفن در مشهد ما بینوایان خونبها دارد
ز عریانی برون آ گر توانی شد شهید اینجا
هجوم درد پیچیده ست هستی تا عدم بیدل
تو هم گرگوش داری ناله ای خواهی شنید اینجا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *