+ - x
 » از همین شاعر
 دل می رود و نیست کسی داد رس ما
 گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ثریا را
 عیش داند دل سرگشته پریشانی را
 آخر ز فقر بر سر دنیا زدیم پا
 هوس مشتاق رسوایی مکن سودای پنهان را
 اگر حیرت به این رنگست دست و تیغ قاتل را
 جز پیش ما مخوانید افسانهٔ فنا را
 هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را
 سخت موهوم است نقش پردهٔ اظهار ما
 بسکه وحشت کرده است آزاد، مجنون مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ثریا را
هوایت تاکجا ازپا نشان؟ لهٔ ما را
تأمل تا چه درگوش افکند پیمانهٔ ما را
نوایی هست درخاطرشک؟ رنگ مینا را
ندارد شور امکان جز به کنج فقر آسودن
اگر ساحل شوی در آب گوهرگیر دریا را
درین دریا ز بس فرش است اجزای شکست من
به هرسومی روم چون موج برخود می نهم پا را
به تدبیر دگر نتوان ز داغ کلفت آسودن
مگرآبی زند خاکستر ما آتش ما را
به حال خویشتن نگذاشت دل راشوخی آهم
هوایی کرد رقص گردباد اجزای صحرا را
درین ویرانه همچشم نگاهم کز سبکروحی
درون خانه ام وز خویش خالی کرده ام جا را
بهشتی از دل هر ذره در پروز می آید
اگر در خاک ریزد حسرتم رنگ تمنا را
مبادا ناله ربط داغهای دل زند ببرهم
مشوران ای جنون این شعلهٔ زنجیر درپا را
تجاهل چون حباب از فهم هستی مفت جمعیت
تو می آیی برون زنهار مشکاف این معما را
به هرسو چشم واکردم نگه وقف خطاکردم
نمی دانم چه پیش آمد من غفلت تقاضا را
همین درد است برگ عشرت خونین دلان بیدل
هجوم گریه مست خنده دارد طبع مینا را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *