+ - x
 » از همین شاعر
 در عالمی که با خود رنگی نبود ما را
 به تردستی بزن ساقی غنیمت دار قلقل را
 درین نه آشیان غیر از پر عنقا نشد پیدا
 خدا چو شمع دهد جرأت آب دیدهٔ ما را
 شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم را
 فال حباب زن ، بشمر موج آب را
 رخصت نظاره ای گر می دهد جانان مرا
 کو بقاگر نفست گشت مکرر پیدا
 بی ثمری حصار شد در چمن امید ما
 بیا تا دی کنیم امروز فردای قیامت را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مکن سراغ غبار ز پا نشستهٔ ما را
رسیده گیر به عنقا پر شکستهٔ ما را
گذشته ایم به پیری ز صیدگاه فضولی
بس است ناوک عبرت زه گسستهٔ ما را
فراهم آمدن رنگ و بو ثبات ندارد
به رشتهٔ رگ گل بسته اند دستهٔ ما را
هوای گلشن فردوس در قفس بنشاند
خیال در پس زانوی دل نشستهٔ ما را
ز دام چرخ پس از مرگ هم کجاست رهایی
حساب کیست به مجمر سند جستهٔ ما را
بهانه جوی خیالیم واعظ این چه جنون است
به حرف وصوت مسوزان دماغ خستهٔ ما را
مگیر خرده به مضمون خون چکیدهٔ بیدل
ستم فشار مکن زخم تازه بستهٔ ما را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *