+ - x
 » از همین شاعر
 جنون کی قدردان کوه و هامون می کند ما را
 ساختم قانع دل از عافیت بیگانه را
 زبن وجودی کز عدم شرمنده می گیرد مرا
 چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون را
 مکش ای آفتاب از فکر زر بر پشت آتش را
 تا بوی گل به رنگ ندوزد لباس ما
 در بی زری ز جبههٔ اخلاق چین گشا
 پرتو آهی ز جیبت گل نکرد ای دل چرا
 ز بزم وصل ، خواهشهای بیجا می برد ما را
 نیست با مژگان تعلق اشک وحشت پیشه را

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۲

ای غافل از رنج هوس آیینه پردازی چرا
چون شمع بار سوختن از سر نیندازی چرا
نگشوده مژگان چون شرر از خویش کن قطع نظر
زین یک دو دم زحمتکش جام و آغازی چرا
تاکی دماغت خون کند تعمیر بنیاد جسد
طفلی گذشت ای بیخرد با خاک وگل بازی چرا
آزادی ات ساز نفس آنگه غم دام و قفس
با این غبار پرفشان گم کرده پروازی چرا
گردی به جا ننشسته ای دل در چه عالم بسته ای
از پرده بیرون جسته ای وامانده ی سازی چرا
حیف است با سازغنا مغلوب خسّت زیستن
تیغ ظفر در پنجه ات دستی نمی یازی چرا
گر جوهر شرم و ادب پرواز مستوری دهد
آیینه گردد از صفا رسوای غمازی چرا
تاب و تب کبر و حسد بر حق پرستان کم زند
گر نیستی آتش پرست آخر به این سازی چرا
هرگز ندارد هیچکس پروای فهم خویشتن
رازی وگرنه این قدر نامحرم رازی چرا
از وادی این ما و من خاموش باید تاختن
ای کاروانت بی جرس در بند آوازی چرا
محکوم فرمان قضا مشکل کشد سر بر هوا
از تیغ گر غافل نه ای گردن برافرازی چرا
بیدل مخواه آزار دل از طاقت راحت گسل
ای پا به دوش آبله بر خار می تازی چرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *