+ - x
 » از همین شاعر
 عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را
 وهم راحت صید الفت کرد مجنون مرا
 نشد دراین درسگاه عبرت به فهم چندین رساله پیدا
 اگر اندیشه کند طرز نگاه او را
 عیش داند دل سرگشته پریشانی را
 به حیرت آینه پرداختند روی تو را
 درین محفل که دارد شام بربند وسحربگشا
 کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را
 پرکرده جرو لایتجزاکتاب ما
 با بد و نیک است یک رنگ هوس آیینه را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

فشاند محمل نازت گل چه رنگ به صحرا
که گرد می کند آیینهٔ فرنگ به صحرا
به خاک هم چه خیال است دامنت دهم ازکف
چو خاربن سرمجنون زدهست چنگ به صحرا
کجاست شور جنونی که من ز وجد رهایی
چوگردباد به یک پا زنم شلنگ به صحرا
ز جرأت نفسم برق ناز عرصهٔ امکان
رسانده ام تک آهو ز پای لنگ به صحرا
ز سعی طالع ناساز اگر رسم به کمالی
همان پلنگ به دریایم و نهنگ به صحرا
فزود ریگ روان دستگاه عشرت مجنون
یکی هزارشد اکنون حساب سنگ به صحرا
کدورت دل خون بسته هیچ چاره ندارد
نشسته ایم چو ناف غزاله تنگ به صحرا
توفکرحاصل خودکن که خلق سوخته خرمن
فتاده است پراکنده چون کلنگ به صحرا
درین جنونکده منع فضولی ات نتوان کرد
هوس به طبع تو خودروست همچو بنگ به صحرا
مباش غرهٔ نشوو نمای فرصت هستی
خرام سیل کند ناکجا درنگ به صحرا
زهی به دامن ما موج این محیط چه بندد
گذشته ایم پرافشانتر از خدنگ به صحرا
به عالم دگر افتادگرد وحشت بیدل
نساخت مشرب مجنون ما زننگ به صحرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *