+ - x
 » از همین شاعر
 الهی پاره ای تمکین رم وحشی نگاهان را
 بحر می پیچد به موج از اشک غم پرورد ما
 خار غفلت می نشانی در ریاض دل چرا
 به یاد آرد دل بیتاب اگر نقش میانش را
 در بی زری ز جبههٔ اخلاق چین گشا
 شب وصل است و نبود آرزو را دسترس اینجا
 هرچند گرانی بود اسباب جهان را
 ز بزم وصل ، خواهشهای بیجا می برد ما را
 پرتو آهی ز جیبت گل نکرد ای دل چرا
 اگر مردی در تسلیم زن راه طلب مگشا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

فشاند محمل نازت گل چه رنگ به صحرا
که گرد می کند آیینهٔ فرنگ به صحرا
به خاک هم چه خیال است دامنت دهم ازکف
چو خاربن سرمجنون زدهست چنگ به صحرا
کجاست شور جنونی که من ز وجد رهایی
چوگردباد به یک پا زنم شلنگ به صحرا
ز جرأت نفسم برق ناز عرصهٔ امکان
رسانده ام تک آهو ز پای لنگ به صحرا
ز سعی طالع ناساز اگر رسم به کمالی
همان پلنگ به دریایم و نهنگ به صحرا
فزود ریگ روان دستگاه عشرت مجنون
یکی هزارشد اکنون حساب سنگ به صحرا
کدورت دل خون بسته هیچ چاره ندارد
نشسته ایم چو ناف غزاله تنگ به صحرا
توفکرحاصل خودکن که خلق سوخته خرمن
فتاده است پراکنده چون کلنگ به صحرا
درین جنونکده منع فضولی ات نتوان کرد
هوس به طبع تو خودروست همچو بنگ به صحرا
مباش غرهٔ نشوو نمای فرصت هستی
خرام سیل کند ناکجا درنگ به صحرا
زهی به دامن ما موج این محیط چه بندد
گذشته ایم پرافشانتر از خدنگ به صحرا
به عالم دگر افتادگرد وحشت بیدل
نساخت مشرب مجنون ما زننگ به صحرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *