+ - x
 » از همین شاعر
 لغزشی خورده ز پا تا سر ما
 اگر حیرت به این رنگست دست و تیغ قاتل را
 رخصت نظاره ای گر می دهد جانان مرا
 گه از موی میان شهرت دهد نازک خیالی را
 شور صد صحرا جنون گرد نمکدان شما
 هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را
 برآن سرم که ز دامن برون کشم پا را
 نباشد بی عصا امداد طاقت پیکر خم را
 نمی دانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون را
 تجدید سحرکاری ست در جلوه زار عنقا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

فشاند محمل نازت گل چه رنگ به صحرا
که گرد می کند آیینهٔ فرنگ به صحرا
به خاک هم چه خیال است دامنت دهم ازکف
چو خاربن سرمجنون زدهست چنگ به صحرا
کجاست شور جنونی که من ز وجد رهایی
چوگردباد به یک پا زنم شلنگ به صحرا
ز جرأت نفسم برق ناز عرصهٔ امکان
رسانده ام تک آهو ز پای لنگ به صحرا
ز سعی طالع ناساز اگر رسم به کمالی
همان پلنگ به دریایم و نهنگ به صحرا
فزود ریگ روان دستگاه عشرت مجنون
یکی هزارشد اکنون حساب سنگ به صحرا
کدورت دل خون بسته هیچ چاره ندارد
نشسته ایم چو ناف غزاله تنگ به صحرا
توفکرحاصل خودکن که خلق سوخته خرمن
فتاده است پراکنده چون کلنگ به صحرا
درین جنونکده منع فضولی ات نتوان کرد
هوس به طبع تو خودروست همچو بنگ به صحرا
مباش غرهٔ نشوو نمای فرصت هستی
خرام سیل کند ناکجا درنگ به صحرا
زهی به دامن ما موج این محیط چه بندد
گذشته ایم پرافشانتر از خدنگ به صحرا
به عالم دگر افتادگرد وحشت بیدل
نساخت مشرب مجنون ما زننگ به صحرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *