+ - x
 » از همین شاعر
 نگاه وحشی لیلی چه افسون کرد صحرا را
 نباشد بی عصا امداد طاقت پیکر خم را
 روزی که زد به خواب شعورم ایاغ پا
 بیا تا دی کنیم امروز فردای قیامت را
 نیست باک از برق آفت دل به آفت بسته را
 اگر به گلشن ز نازگردد قد بلند تو جلوه فرما
 هرکجا تسلیم بندد بر میان شمشیر را
 رنگ شوخی نیست در طبع ادب تخمیر ما
 حیف است کشد سعی دگر باده کشان را
 درین محفل که دارد شام بربند وسحربگشا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

فشاند محمل نازت گل چه رنگ به صحرا
که گرد می کند آیینهٔ فرنگ به صحرا
به خاک هم چه خیال است دامنت دهم ازکف
چو خاربن سرمجنون زدهست چنگ به صحرا
کجاست شور جنونی که من ز وجد رهایی
چوگردباد به یک پا زنم شلنگ به صحرا
ز جرأت نفسم برق ناز عرصهٔ امکان
رسانده ام تک آهو ز پای لنگ به صحرا
ز سعی طالع ناساز اگر رسم به کمالی
همان پلنگ به دریایم و نهنگ به صحرا
فزود ریگ روان دستگاه عشرت مجنون
یکی هزارشد اکنون حساب سنگ به صحرا
کدورت دل خون بسته هیچ چاره ندارد
نشسته ایم چو ناف غزاله تنگ به صحرا
توفکرحاصل خودکن که خلق سوخته خرمن
فتاده است پراکنده چون کلنگ به صحرا
درین جنونکده منع فضولی ات نتوان کرد
هوس به طبع تو خودروست همچو بنگ به صحرا
مباش غرهٔ نشوو نمای فرصت هستی
خرام سیل کند ناکجا درنگ به صحرا
زهی به دامن ما موج این محیط چه بندد
گذشته ایم پرافشانتر از خدنگ به صحرا
به عالم دگر افتادگرد وحشت بیدل
نساخت مشرب مجنون ما زننگ به صحرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *