+ - x
 » از همین شاعر
 نمی دانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون را
 نسیم شانه کند زلف موج دریا را
 بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا
 خط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما را
 به شبنم صبح، این گلستان ، نشاند جوش غبار خود را
 به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا
 به تردستی بزن ساقی غنیمت دار قلقل را
 نشد دراین درسگاه عبرت به فهم چندین رساله پیدا
 بیا تا دی کنیم امروز فردای قیامت را
 در بی زری ز جبههٔ اخلاق چین گشا

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

عشق اگر در جلوه آرد پرتو مقدور را
ازگداز دل دهد روغن چراغ طور را
عشق چون گرم طلب سازد سر پرشور را
شعلهٔ افسرده پندارد چراغ طور را
بی نیازی بسکه مشتاق لقای عجز بود
کرد خال روی دست خود سلیمان مور را
از فلک بی ناله کام دل نمی آید به دست
شهد خواهی آتشی زن خانهٔ زنبور را
از شکست دل چه عشرتها که برهم خورد و رفت
موی چینی شام جوشاند از سحر فغفور را
آرزومند ترا سیر گلستان آفت است
نکهت گل تیغ باشد صاحب ناسور را
سوختن در هر صفت منظور عشق افتاده است
مشرب پروانه از آتش نداند نور را
صاف و دردی نیست در خمخانهٔ تحقیق لیک
دار بالا برد شور نشئهٔ منصور را
گر دلی داری تو هم خون ساز و صاحب نشئه باش
می شدن مخصوص نبود دانهٔ انگور را
در طریق نفع خود کس نیست محتاج دلیل
بی عصا راه دهن معلوم باشد کور را
خوش نما نبود به پیری عرض انداز شباب
لاف گرمی سرد باشد نکهت کافور را
بر امید وصل مشکل نیست قطع زندگی
شوق منزل می کند نزدیک ، راه دور را
نغمه هم در نشئه پیمایی قیامت می کند
موج می تار است بیدل کاسهٔ طنبور را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *