+ - x
 » از همین شاعر
 کو بقاگر نفست گشت مکرر پیدا
 نباشد بی عصا امداد طاقت پیکر خم را
 خط جبین ماست هماغوش نقش پا
 نیست باک از برق آفت دل به آفت بسته را
 بیا تا دی کنیم امروز فردای قیامت را
 کی جزا می رسد از اهل حیا سرکش را
 بهار اندیشهٔ صدرنگ عشرت کرد بسمل را
 به حیرت آینه پرداختند روی تو را
 چون غنچه همان به که بدزدی نفس اینجا
 کسی چه شکر کند دولت تمنا را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا به کی در پرده دارم آه بی تأثیر را
از وداع آرزو پر می دهم این تیر را
کلبهٔ مجنون چوصحرا ازعمارت فارغ است
بام و در حاجت نباشد خانهٔ زنجیر را
رنگ زردما عیار قدرت عشق است وبس
این طلا بی پرده دارد جوهر اکسیر را
ما تحیرپیشگان را اضطراب دیگر است
پرزدن در رنگ خون شد بسمل تصویر را
آسمان باآن کجی شمع بساطش راستی است
حلقهٔ چشم کمان نظاره داند تیر را
کوشش بی دست و پایان از اثر نومید نیست
انتظار دام آخر می کشد نخجیر را
جسم کلفت خیز در زندان تعمیرت گداخت
از شکستن قفل کن این خانهٔ دلگیر را
عرض هستی در خمار انفعال افتادن است
گردش رنگ است ساغر مجلس تصویر را
بسمل ما بسکه از ذوق شهادت می تپد
تیغ قاتل می شمارد فرصت تکبیر را
وحشت مجنون ما را چاره نتوان یافتن
حلقه کرد اندیشهٔ ضبط صدا زنجیر را
نیست در بیداری موهوم ما بیحاصلان
آنقدر خوابی که کس زحمت دهد تعبیر را
پوشش حال است بیدل ساز حفظ آبرو
بی نیامی می کند بی جوهر این شمشیر را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *