+ - x
 » از همین شاعر
 اگر مردی در تسلیم زن راه طلب مگشا
 چون غنچه همان به که بدزدی نفس اینجا
 نباشد گر کمند موج تردستی حجابش را
 الهی پاره ای تمکین رم وحشی نگاهان را
 پرتو آهی ز جیبت گل نکرد ای دل چرا
 در خموشی همه صلح است ، نه جنگ است اینجا
 ما رشتهٔ سازیم مپرس از ادب ما
 نظر برکجروان از راستان بیش است گردون را
 خار غفلت می نشانی در ریاض دل چرا
 به یاد آرد دل بیتاب اگر نقش میانش را

۴.۷
امتیاز: ۴.۷ | مجموع آراء: ۶

به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا
سر مویی گر اینجا خم شوی بشکن کلاه آنجا

ادبگاه محبت ناز شوخی بر نمی دارد
چو شبنم سر به مُهر اشک می بالد نگاه آنجا

به یاد محفل نازش سحرخیزست اجزایم
تبسم تا کجاها چیده باشد دستگاه آنجا

مقیم دشت الفت باش و خواب ناز سامان کن
به هم می آورد چشم تو مژگان گیاه آنجا

خیال جلوه زار نیستی هم عالمی دارد
ز نقش پا سری باید کشیدن گاه گاه آنجا

خوشا بزم وفا کز خجلت اظهار نومیدی
شرر در سنگ دارد پرفشانیهای آه آنجا

به سعی غیر مشکل بود زآشوب دویی رستن
سری در جیب خود دزدیدم و بردم پناه آنجا

دل از کم ظرفی طاقت نبست احرام آزادی
به سنگ آید مگراین جام و گردد عذرخواه آنجا

به کنعان هوس گردی ندارد یوسف مطلب
مگر در خود فرو رفتن کند ایجاد چاه آنجا

ز بس فیض سحر می جوشد از گرد سواد دل
همه گر شب شوی روزت نمی گردد سیاه آنجا

ز طرز مشرب عشاق سیر بینوایی کن
شکست رنگ کس آبی ندارد زیر کاه آنجا

زمینگیرم به افسون دل بی مدعا بیدل
در آن وادی که منزل نیز می افتد به راه آنجا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *