+ - x
 » از همین شاعر
 کو بقاگر نفست گشت مکرر پیدا
 اگر به گلشن ز نازگردد قد بلند تو جلوه فرما
 خط جبین ماست هماغوش نقش پا
 افتاده زندگی به کمین هلاک ما
 ای جگرها داغدا ر شوق پیکان شما
 چون صبح مجو طاقت آزار کس از ما
 رنگ شوخی نیست در طبع ادب تخمیر ما
 خارج آهنگی ندارد سبحه و زنار ما
 بی ثمری حصار شد در چمن امید ما
 آن پری گویند شب خندید بر فریاد ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مکش ای آفتاب از فکر زر بر پشت آتش را
ز غفلت می پرستی چند چون زردشت ، آتش را
به ترک ظلم ، ظالم برنگردد از مزاج خود
همان اخگر بودگر جمع گردد مشت آتش را
مشو با تندخویی از عدوی ساده دل ایمن
که آخرروی نرم آب خواهدکشت آتش را
به اهل سوزکاوش داغ جانکاهی به بار آرد
چوشمع زروی نادانی مزن انگشت آتش را
شرار خردهٔ زر، خرمن گل راست برق آخر
چرا ای غنچه بیرون نفکنی ازمشت آتش را
خیال التفاتش از عتابم بیش می سوزد
به گرمی فرق نتوان یافت روازپشت آتش را
نه تنها ناله زنهاری ست از برق عتاب او
به قدر شعله اینجا می دمد انگشت آتش را
زر از دست خسان نتوان بجز سختی جداکردن
که بی آهن نخواهد ریخت سنگ ازمشت آتش را
به سعی ظلم کی رفع مظالم می شود بیدل
به آب خنجروشمشیرنتوان کشت آتش را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *