+ - x
 » از همین شاعر
 ز گفت وگو نیامد صید جمعیت به بند ما
 آیینه بر خاک زد صنع یکتا
 رخصت نظاره ای گر می دهد جانان مرا
 در عالمی که با خود رنگی نبود ما را
 برآن سرم که ز دامن برون کشم پا را
 الهی پاره ای تمکین رم وحشی نگاهان را
 ندیدم مهربان دلهای از انصاف خالی را
 مغتنم گیرید دامان دل آگاه را
 آنجا که فشارد مژه ام دیدهٔ تر را
 یک آه سرد نیم شبی از جگر برآ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مکش ای آفتاب از فکر زر بر پشت آتش را
ز غفلت می پرستی چند چون زردشت ، آتش را
به ترک ظلم ، ظالم برنگردد از مزاج خود
همان اخگر بودگر جمع گردد مشت آتش را
مشو با تندخویی از عدوی ساده دل ایمن
که آخرروی نرم آب خواهدکشت آتش را
به اهل سوزکاوش داغ جانکاهی به بار آرد
چوشمع زروی نادانی مزن انگشت آتش را
شرار خردهٔ زر، خرمن گل راست برق آخر
چرا ای غنچه بیرون نفکنی ازمشت آتش را
خیال التفاتش از عتابم بیش می سوزد
به گرمی فرق نتوان یافت روازپشت آتش را
نه تنها ناله زنهاری ست از برق عتاب او
به قدر شعله اینجا می دمد انگشت آتش را
زر از دست خسان نتوان بجز سختی جداکردن
که بی آهن نخواهد ریخت سنگ ازمشت آتش را
به سعی ظلم کی رفع مظالم می شود بیدل
به آب خنجروشمشیرنتوان کشت آتش را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *