+ - x
 » از همین شاعر
 عشق اگر در جلوه آرد پرتو مقدور را
 در خموشی همه صلح است ، نه جنگ است اینجا
 بیا تا دی کنیم امروز فردای قیامت را
 آنجا که فشارد مژه ام دیدهٔ تر را
 به مهر مادرگیتی مکش رنج امید اینجا
 کرده ام باز به آن گریهٔ سودا، سودا
 ستم است اگر هوست کشدکه به سیر سرو و سمن درآ
 فرصتی داری ز گرد اضطراب دل برآ
 ای غافل از رنج هوس آیینه پردازی چرا
 فال حباب زن ، بشمر موج آب را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر حیرت به این رنگست دست و تیغ قاتل را
رگ یاقوت می گردد روانی خون بسمل را
به این توفان ندانم در تمنای که می گریم
که سیل اشک من در قعر دریا راند ساحل را
مپرس از شوخی نشو و نمای تخم حرمانم
شراری دشتم پیش ازدمیدن سوخت حاصل را
خیال جذبهٔ افتادگان دست سودایت
به رنگ جاده دارد درکمند عجز منزل را
زکلفت گر دلت شد غنچه ، گلزارش تصورکن
که خرسندی به آسانی رساندکار مشکل را
لب اهل زبان نتوان به مهر خامشی بستن
قلم از سرمه خوردن کم نسازد نالهٔ دل را
عبارت محرمی بی حاصل از معنی نمی باشد
به لیلی چشم واکن گر توانی دید محمل را
درآن محفل که حاجت می شود مضراب بیتابی
نواها درشکست رنگ استغناست سایل را
کف خونی که دارم تا چکیدن خاک می گردد
چه سان گیرم به این بی مایگی دامان قاتل را
بساط نیستی گرم است کو شمع و چه پروانه
کف خاکستری در خود فرو برده ست محفل را
به بی ارامی است آسایش ذوق طلب بیدل
خوش آن رهروکه خار پای خود فهمید منزل را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *