+ - x
 » از همین شاعر
 ز گفت وگو نیامد صید جمعیت به بند ما
 گر کنم با این سر پرشور بالین سنگ را
 در عالمی که با خود رنگی نبود ما را
 کیست بردارد ز اهل معرفت ناز تو را
 نباشد یاد اسباب طرف وحشت گزینی را
 نباشد گر کمند موج تردستی حجابش را
 دوروزی فرصت آموزد درود مصطفا ما را
 دام یک عالم تعلق گشت حیرانی مرا
 چه ممکن است که راحت سری برآورد از ما
 گل بر رخت گشود نقاب کشیده را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر حیرت به این رنگست دست و تیغ قاتل را
رگ یاقوت می گردد روانی خون بسمل را
به این توفان ندانم در تمنای که می گریم
که سیل اشک من در قعر دریا راند ساحل را
مپرس از شوخی نشو و نمای تخم حرمانم
شراری دشتم پیش ازدمیدن سوخت حاصل را
خیال جذبهٔ افتادگان دست سودایت
به رنگ جاده دارد درکمند عجز منزل را
زکلفت گر دلت شد غنچه ، گلزارش تصورکن
که خرسندی به آسانی رساندکار مشکل را
لب اهل زبان نتوان به مهر خامشی بستن
قلم از سرمه خوردن کم نسازد نالهٔ دل را
عبارت محرمی بی حاصل از معنی نمی باشد
به لیلی چشم واکن گر توانی دید محمل را
درآن محفل که حاجت می شود مضراب بیتابی
نواها درشکست رنگ استغناست سایل را
کف خونی که دارم تا چکیدن خاک می گردد
چه سان گیرم به این بی مایگی دامان قاتل را
بساط نیستی گرم است کو شمع و چه پروانه
کف خاکستری در خود فرو برده ست محفل را
به بی ارامی است آسایش ذوق طلب بیدل
خوش آن رهروکه خار پای خود فهمید منزل را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *