+ - x
 » از همین شاعر
 ای آب رخ از خاک درت دیدهٔ تر را
 هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را
 چه ممکن است که راحت سری برآورد از ما
 خدا چو شمع دهد جرأت آب دیدهٔ ما را
 بحر می پیچد به موج از اشک غم پرورد ما
 عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را
 ربود از بس خیال ساعد او هوش ماهی را
 کرده ام سرمشق حیرت سرو موزون تورا
 کردم رقم به کلک نفس مد ناله را
 بی سخن باید شنیدن چون نگین نام مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آیینه بر خاک زد صنع یکتا
تا وا نمودند کیفیت ما

بنیاد اظهار بر رنگ چیدیم
خود را به هر رنگ کردیم رسوا

در پرده پختیم سودای خامی
چندان که خندید آیینه بر ما

از عالم فاش بی پرده گشتیم
پنهان نبودن، کردیم پیدا

ما و رعونت، افسانهٔ کیست
ناز پری بست گردن به مینا

آیینه واریم محروم عبرت
دادند ما را چشمی که مگشا

درهای فردوس وا بود امروز
از بی دماغی گفتیم فردا

گوهر گره بست از بی نیازی
دستی که شستیم از آب دریا

گر جیب ناموس تنگت نگیرد
در چین دامن خفته ست صحرا

حیرت طرازیست نیرنگ سازی است
تمثال اوهام آیینه دنیا

کثرت نشد محو از ساز وحدت
همچون خیالات از شخص تنها

وهم تعلق برخود مچینید
صحرا نشین اند این خانمانها

موجود نامی است باقی توهم
از عالم خضر رو تا مسیحا

زین یأس منزل ما را چه حاصل
همخانه بیدل همسایه عنقا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *