+ - x
 » از همین شاعر
 خار غفلت می نشانی در ریاض دل چرا
 سری نبود به وحشت ز بزم جستن ما را
 الهی پاره ای تمکین رم وحشی نگاهان را
 کی جزا می رسد از اهل حیا سرکش را
 گل بر رخت گشود نقاب کشیده را
 چون غنچه همان به که بدزدی نفس اینجا
 نباشد بی عصا امداد طاقت پیکر خم را
 کو ذوق نگاهی که به هنگام تماشا
 نزیبد پرده فانوس دیگر شمع سودا را
 سخت موهوم است نقش پردهٔ اظهار ما

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۳

اگر به گلشن ز ناز گـــردد قد بلند تو جـــلوه فرما
ز پیکر سرو، موج خجلت شود نمایان چو می ز مینا

زچشم مست تو گــــر بیـــابـد قبول کیفیت نگــاهی
تپد ز مستی به روی آیینه نقش جوهر چو موج صهبا

نخواند طفل جنون مزاجم خطی پست و بلند هستی
شوم فلاطون مُلک دانش اگر شناسم سر از کف پا

ز صفحۀ راز این دبستان، ز نسخۀ رنگ این گلستان
نگشت نقش دگر نمایان مگــــر غباری به بال عنقـــا

به هیچ صورت ز دَور گردون نصیب ما نیست سر بلندی
ز بعد مردن مگر نسیمی غبار ما را بــرد به بالا

نه شام ما را سحر نویدی، نه صبح ما را گل سفیدی
چو حاصل ماست نا امیدی، غبار دنیا به فرق عقبا

رمیدی از دیده بی تأمل، گذشتی آخر به صد تغافل
اگــــر ندیدی تپیدن دل، شنیدنی داشت نالــــــــۀ ما

به اوّلین جلوه ات، ز دل ها رمید صبر و گداخت طاقت
کجاست آیینه تا بگیرد غبار حیرت در این تماشا؟

به دور پیمانۀ نگاهت اگر زند لاف می فـــروشی
نفس به رنگ کمند پیچد ز موج می در گلوی مینا

به بوی ریحان مشکبارت به خویش پیچیده ام چو سنبل
ز هر رگ برگ گل ندارم چو طایر رنگ،رشته بر پا

به هر کجا ناز سر بر آرد، نیاز هم پای کم ندارد
تو و خرامی و صد تغافل، من و نگاهی و صد تمنّا

ز غنچۀ او دمید بیدل، بهار خطّ نظر فریبی
به معجز حسن، گشت آخر رگ زمرّد ز لعل پیدا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *