+ - x
 » از همین شاعر
 چون غنچه همان به که بدزدی نفس اینجا
 ای جگرها داغدا ر شوق پیکان شما
 عیش داند دل سرگشته پریشانی را
 فشاند محمل نازت گل چه رنگ به صحرا
 در بی زری ز جبههٔ اخلاق چین گشا
 هرچند گرانی بود اسباب جهان را
 کافرم گر مخمل و سنجاب می باید مرا
 نه طرح باغ و نه گلشن فکنده اند اینجا
 با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ
 نقاب عارض گلجوش کرده ای ما را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای چشم تو مهمیز جنون وحشی رم را
ابروی تو معراج دگر پایهٔ خم را
گیسوی تو دامی ست که تحریر خیالش
از نال به زنجیر کشیده ست قلم را
با این قد و عارض به چمن گر بخرامی
گل ، تاج به خاک افکند و سر و علم را
اسرار دهانت به تأمل نتوان یافت
از فکر، کسی پی نبرد راه عدم را
عمری ست که در عالم سودای محبت
از نالهٔ من نرخ بلندست الم را
چندن نرمیدم ز تعلق که پس از مرگ
خاکم به بر خویش کشد نقش قدم را
از آه اثر باخته ام باک مدارید
تیغم عوض خون همه جا ریخته دم را
مینای من و الفت سودای شکستن
حیف است به یاقوت دهم سنگ ستم را
تا چند زنی بال هوس در طلب عیش
هشدارکه ازکف ندهی دامن غم را
بک معنی فردیم که در وهم نگنجد
هرگه به تأمل نگری صورت هم را
خورشید ز ظلمتکده ی سایه برون است
تاکی ز حدوث آینه سازید قدم را
بیدل چوخزف سهل بودگوهر بی آب
از دیده ی تر قطع مکن نسبت نم را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *