+ - x
 » از همین شاعر
 گر یک نفس آیینه کنی نقش قدم را
 ای غافل از رنج هوس آیینه پردازی چرا
 درین محفل که دارد شام بربند وسحربگشا
 اگر اندیشه کند طرز نگاه او را
 به خاک تیره آخر خودسریها می برد ما را
 خیال قرب غفلت دوری از انس است محرم را
 به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا
 به دعوت هم کسی را کس نمی گوید بیا اینجا
 افتاده زندگی به کمین هلاک ما
 نیستی پیشه کن از عالم پندار برآ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای چشم تو مهمیز جنون وحشی رم را
ابروی تو معراج دگر پایهٔ خم را
گیسوی تو دامی ست که تحریر خیالش
از نال به زنجیر کشیده ست قلم را
با این قد و عارض به چمن گر بخرامی
گل ، تاج به خاک افکند و سر و علم را
اسرار دهانت به تأمل نتوان یافت
از فکر، کسی پی نبرد راه عدم را
عمری ست که در عالم سودای محبت
از نالهٔ من نرخ بلندست الم را
چندن نرمیدم ز تعلق که پس از مرگ
خاکم به بر خویش کشد نقش قدم را
از آه اثر باخته ام باک مدارید
تیغم عوض خون همه جا ریخته دم را
مینای من و الفت سودای شکستن
حیف است به یاقوت دهم سنگ ستم را
تا چند زنی بال هوس در طلب عیش
هشدارکه ازکف ندهی دامن غم را
بک معنی فردیم که در وهم نگنجد
هرگه به تأمل نگری صورت هم را
خورشید ز ظلمتکده ی سایه برون است
تاکی ز حدوث آینه سازید قدم را
بیدل چوخزف سهل بودگوهر بی آب
از دیده ی تر قطع مکن نسبت نم را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *