+ - x
 » از همین شاعر
 هرکجا تسلیم بندد بر میان شمشیر را
 کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا
 قاصد به حیرت کن ادا تمهید پیغام مرا
 چون صبح مجو طاقت آزار کس از ما
 هوس مشتاق رسوایی مکن سودای پنهان را
 جز پیش ما مخوانید افسانهٔ فنا را
 مغتنم گیرید دامان دل آگاه را
 چه امکان است فردا عرض شوخی ناتوانش را
 هرجا روی ای ناله سلامی ببر از ما
 محبت بسکه پر کرد از وفا جان و تن ما را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بوی وصلت گر ببالاند دل ناکام را
صحن این کاشانه زیر سایه گیرد بام را
طایر آزاد ما گر بال وحشت واکند
گردباد آیینه سازد حلقه های دام را
دیدن هنگامهٔ هستی شنیدن بیش نیست
وهم ما تا کی وصال اندیشد این پیغام را
منعم از نقش نگین جوی خیالی می کند
مفت حسرتها اگر سیراب سازد نام را
ساقیا امشب چو موج می پریشان دفتریم
رشتهٔ شیرازۀ ما ساز خط جام را
پختگی خواهی به درد بی نوایی صبرکن
آسمان سرسبز دارد میوه های خام را
تیره بختی نیز مفت اعتبار زندگی ست
شمع صبح عالم اقبال داند شام را
موج دریا را به ساحل همنشینی تهمت است
بیقراران نذر منزل کرده اند آرام را
شعلهٔ ما دور گرد الفت خاکستر است
دوش وحشت بر نتابد جامهٔ احرام را
شوق می بالد به قدر رم نگاهیهای حسن
ورنه دام دلبری کو آهوان رام را
در چمن هم از گزند چشم بد ایمن مباش
پرده زنبوری ست آنجا دیدۀ بادام را
چون خط پرگار بیدل منزل ما جاده است
جستجوهای هوس آغاز کرد انجام را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *