+ - x
 » از همین شاعر
 نیست با مژگان تعلق اشک وحشت پیشه را
 به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا
 گل بر رخت گشود نقاب کشیده را
 قید هستی نیست مانع خاطرآزاده را
 کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را
 نزیبد پرده فانوس دیگر شمع سودا را
 نیست باک از برق آفت دل به آفت بسته را
 عقبه ای دیگر نباشد روح از تن رسته را
 مغتنم گیرید دامان دل آگاه را
 بدزد گردن بی مغز برفراخته را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در طلب تا چند ریزی آبروی کام را
یک سبق شاگرد استغنا کن این ابرام را
داغ بودن در خمار مطلب نایاب چند
پخته نتوان کرد زآتش آرزوی خام را
مگذر ازموقع شناسی ورنه در عرض نیاز
بیش ازآروغ است نفرت آه بی هنگام را
می خرامد پیش پیش دل تپشهای نفس
وحشت از نخجیر هم بیش است اینجا دام را
مانع سیر سبکرو پای خواب آلود نیست
بال پروازست زندان نگینها نام را
دوری مقصد به قدر دستگاه جستجوست
قطع کن وهم و خیال قاصد وپیغام را
حسن مطلق داشتم خودبینی ام آیینه کرد
اینقدرها هم اثر می بوده است اوهام را
چون غبار شیشهٔ ساعت تسلی دشمنیم
از مزاج خاک ما هم برده اند آرام را
زندگی تاکی هلاک کعبه و دیرت کند
به که از دوش افکنی این جامهٔ احرام را
ازتغافل تا نگاه چشم خوبان فرق نیست
تشبه یکرنگ ست اینجادرد و صاف جام را
حلقهٔ آن زلف رونق از غبار دل گرفت
دود آه صید باشد سرمه چشم دام را
کی رود فکر مضرت از مزاج اهل کین
مار نتواند جدا از زهر دیدن کام را
عرض مطلب دیگر واظهار صنعت دیگر است
بیدل زآیینه نتوان ساخت وضع جام را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *